تبلیغات
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی - مطالب Burrzzum Metallove
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی

در آستانه سردترین نقطه خیال
در لابلای تهی ترین دستان امیدبخش صحرا بیدار می شوی
خستگی شهرت را در آسمان سکوت خرافی ترین باورها، بر بادبادک ها می نشانی
و با بی انگیزه ترین رنگ چشمانت، لالائی از توهم ، برای دردهایت دکلمه میکنی

***

در نگاه پنجره، امیدی نقش بسته که مسافری در راه است
پنجره ای که نه به دیوار باز می شود و نه به صحرا
پنجره ای رو به سکوت، رو به کویر
رو به خیال...




[ شنبه 9 بهمن 1395 ] [ 03:44 ب.ظ ] [ Burrzzum Metallove ] نظرات

خیلی وقته که وبلاگ از انچه که بود و انچه بعدا شد فاصله گرفته و تبدیل شده به آنچه اکنون هست
شاید اگر قرار به ادامه دادن به آنچه هست باشد، این اتفاق دیگر اینجا نخواهد افتاد.

بهر حال، این مکان پرخاطره هم چنان پابرجا خواهد ماند، در سکوت و انزوای خود...
خالی از همه ی ما ادامه خواهد داد.
این شاید همان چیزی است که من درک نکرده بودم.



[ شنبه 17 مهر 1395 ] [ 04:29 ب.ظ ] [ Burrzzum Metallove ] نظرات

به قول یکی از بهترین دوستان متالهدم، در پاسخ به سئوالی که ازش پرسیده شد، دلیلی که بلک متال گوش میدی چیه؟ به خنده ای تلخ 
پاسخ داد، گاهی آدم نیاز داره برای دقایقی هم که شده به هیچ چیز فکر نکنه ! ، اما افسوس همانطور که من خوب میدونم و خودش هم خوب
میدونست، حتی از سنگین ترین اهنگ های بلک متال هم کاری بر نمیاد، خواسته یا ناخواسته انسان به این ریف های سنگین و دوبل درام های بلک هم
عادت می کنه، اما خب بگذارید، تلاشمان را بکنیم. بگذارید از اخرین البوم ناکتورنال دپریشن اهنگ شماره هفتم Spleen Black Metal آغاز کنیم.
با اینکه ناکتورنال در این البوم به سمت اتمسفریک دپرسیو بلک رفت و از فضای کلاسیک کارهای پیشین خودش فاصله گرفت، اما این ترک ، فوق العاده بود
نواوری ویولن در  بلک متال ترکیبی احساسی، تلخ، سنگین و کشنده ایجاد کرده. زیاد حوصله توضیح و تفسیر ندارم، بگذارید فقط گوش کنیم...

شاید به قول کاموی عزیز، سنگین ترین عذاب برای آدمیزاد انجام دادن یک کار پوچ و بی امید است. راست هم می گوید، اگر به مفاهیم دقیق تر شویم
می بینیم، تنها امید است که به ادامه ی زندگی ادمی مفهوم میدهد. شاید باز به قول کامو امید هم حقه ای است که ما به آن دلخوش می کنیم
همیشه امیدواریم به فردا، به فرداها ، در حالی که فردا همان مرگ است.

من یک عذرخواهی از دوستان قدیمی ام می کنم، خیلی وقت است که سبک و سیاق ماورا شعر و موسیقی از محوریت اولیه آن فاصله گرفته و من بیشتر نوشته های در هم و برهم و ته مانده های ذهنم رو اینجا می نویسم، بیشتر تنها می نویسم و نگاهم به موزیک در اولویت نیست و در بطن کار به اون می پردازم
بهر حال همه ی ما در حال تغییریم، شاید الان بهتر اناتما رو بتونم درک کنم که چرا بطور ناگهانی از سبک دووم متال به الترنیتو راک تغییر سبک داد، یک مرتبه از فضای تاریک و سنگین سالهای قبل خودش خارج شد و به دنیایی نورانی سفر کرد. 

این روزا مخلوطی از شیرینی و تلخی رو با هم می چشم، بالا و پائینی زندگی خودش را خوب نشان می دهد و من ناگزیر بیننده ی حوادثم، حوادثی که نقش من در آنها صرفا دیدن آنهاست، نه توان ندیدن دارم و نه توان تغییر.

راستش رو بخواهی، می ترسم از یاس، از همین یاسی که از پس هزار رنگی زندگی می آید و جا خوش میکند لابلای مژه ی چشمانت و تو ناخواسته به بودنش ، به دیدنش عادت می کنی!

حرف و حدیث زیاد است، اما منطقا هیچ سودی از بیانشون نمی بینم که بخواهم خسته ات کنم، پس همان بهتر اعتدال و سکوت را حفظ کنیم.


[ سه شنبه 30 شهریور 1395 ] [ 01:42 ق.ظ ] [ Burrzzum Metallove ] نظرات

خوب است که با خانم فردوسی شروع کنم:

"شهریور فصل خوبی است ..به اندازه  سه ماه می شود زندگی اش كرد ؛ شهریور یك هبوط است و هبوط نام دیگر عشق است...هر تولد آری به حق، آمیخته ی از جنون و عشق است كه آفریده می شود. و عشق اعتراف سرزده ی مهمانی آشناست كه شب هنگام به در می كوبد و به كشتن هیچ چراغی نیامده است...كه عشق خود چراغ است و تولد چراغ است..."

تابستان هم رو به زوال است و بوی پائیز زودتر از موعد به مشام میرسد. بگذار آهنگی نواخته شود تا شاید داستانی برای گفتن در این شب ها پیدا شود. باید از یک هیچ متورم شروع شود، یا شاید از یک فشردگی در آستانه ی هیچ ... نمیدانم!
ناخواسته سر از پوشه ی استاتیک فیر در آوردم، یک از فولک دووم های قدیمی دوست داشتنی، چپتر وی شاید بهترین انتخاب باشد
آهنگی که سرشار از خاطره است... اری من به روزهای خوبی می برد. بگذریم.

شاید این تابستان، قرار نبود روالی مشابه تابستال سال پیش را داشته باشد، هر چند که مشابه پارسال است اما تفاوت های زیبائی در آن خلق کردم که این روزها را دوست داشتنی تر از سال پیش می کند. هر چند این روزها، بارها و بارها در حال شکست خوردنم ولی پیروزی رو نزدیک می بینم. اتفاقاتی در شرف وقوع است، اتفاقاتی که شاید اوضاع را از این بی سر و صدایی در آورد، فکر میکنم هر چه باشد باید استقبال کرد، باید گام بعد رو هم برداشت، فکر نمیکنم چشم بسته راه رفتن را هیچ وقت تجربه کرده باشم، شاید نامطمئن راه رفتن برای یک شهریوری کاری غیرمعمول و غیر معقولی باشد. شاید از کودکی درک کردن را آموخته باشم، همین طور، وقف پذیر بودن را، نمیدانم شاید بخواهی مدرن تر تحلیلش کنی، داروینیسم را خوب فهمیده باشم. بگذار زیاد شلوغش نکنیم، زیاد دست به دامن فلسفه بافی و برهان و دلیل نشویم، بسمان است زیاد از سر کول قواعد بالا و پائین رفته ایم. از یک تئوری شروع کرده ایم و با هزار بدبختی با یه سری مفروضات به اثبات رسیده ایم. میدانی، آخرش هم عوام دنبال یک تجربه ی واقعی اند، پس بگذار همین جا خفه اش کنیم. 

شاید استاتیک فیر، ارزشش بیشتر از خذولاتی است که سر هم میکنم و بخوردت میدهم... بی واسطه ترین هنر همین است، موسیقی
خودت میدانی، میداند که به کجا باید ببردت، می توانی با چشمان بسته هم مطمئن راه بروی، رها کنی هر چه منطق و عقل گرایی را و همراه موزیک از قله ای برفی بالا روی، یا شاید بخواهی در برمودای ساختگی آرزوهایت به نقطه ای مبهم نقل مکان کنی، یا حتی می شود با همدم خیالیت ساعاتی را در کافی شاپ همیشگی به گفتن چرت و پرت های دوست داشتنی ات بگذرانی... همین است دیگر، این آخری شاید کمی از تنهایی بیرونت آورد، بهر حال قدرت ذهن را دست کم نگیر... الان شاید دوباره دیوانگیت گل کند و بیاد کره شوپنهاور بیفتی و دنبال منبع صدا بگردی، اینکه آیا این صدا، صدای توست؟ تا کجا باید پیش روی و جستجوی منی باشی که بیشتر از من های دیگر به خودت شباهت داشته باشد
بکدام من گوش کنی و صدای سکوت دیوانه ات کند، نمی دانم، می بینی باز، این فلاسفه ی رهایمان نمی کنند، نمیگذارند در این تاریکی حتی در دنیای کلماتمان به خودمان تعلق داشته باشیم ... خب بگذار تکانی به سرمان بدهیم، احتمالش میرود جابه جا شوند و برای لحظه ای دست از سرمان بردارند... مگر غیر از این است که پیچیده ترین مخلوق نام گرفته ایم. غیر از این است که ذهنمان قانون صدگام را به کار خواهد گرفت ...بگذار این را هم کنار بگذاریم.  

اطرافمان پر از دوستای فراموش کار شده، گفتم فراموشی، خوب نعمتی است بخدا!، شاید بهتر است زیاد واردش نشویم، ممکن است خوش نداشته باشند که حرفشان به میان بیاید، هر چند آنها اینجا را نمی شناسند، شایدم بشناسند وانمود می کنند که نمی شناسند. بهر حال یاد گرفتم به همه حق را بدهم، هر جند که در واقعیت پرند از خطا، پرند از خاموشی، اما خب بگذار باز هم خاموش بمانیم، درون ما ظرفیتش زیاد است اینها هم یک گوشه می مانند و می گندند و از بیرون چاشنی خنده هایمان می شوند. خنده هایی بدبو، خنده هایی بی صدا، شایدم تلخ... 

***

بگذار در آخر قصه ی شبانگاهیمان،تولدش را تبریک بگوئیم، به کسی که هنوز با همه ناملایمات هست، راه این سمت ها را خوب بلد نیست ولی بودنش بسیار دلگرم کننده است، بودنش نور است. 

دارد دیر می شود، چند ماهی است که قول داده ام ، زودتر بخوابم، بیشتر آسمان را تماشا کنم، ستاره ها را بشمارم تا شاید باز گمان کنم از زمان کودکیم زیاد نگذشته است... اما شاید گذشته است، هنوز که به این مهم جامه عمل نپوشاندم

شب خوش ...




[ سه شنبه 2 شهریور 1395 ] [ 02:32 ق.ظ ] [ Burrzzum Metallove ] نظرات

از همین چند نقطه همیشگی شروع می شود
انتظارش می رفت، باید راه افتاد
چاره ای اندیشید
صدای تمامی ِ سکوت ها را زمزمه کرد و فریادی سر داد
فریادی که در تاریکی شب، فرکانسی داشته باشد تا در دل شهاب های آسمانی تشدیدی ایجاد کند
حال که تمامی آین ها را مرور می کند، دستان سردش ناخودآگاه به فرمان ماشین گره می خورد
سراسیمه استارت می زند، ماشین قرمز رنگش را روشن می کند
بی هدف، بی هدف راه می افتد
قرار است برود... نمیداند کجا
هر جایی ..چه فرقی میکند
هر جا برود، آسمان نامتناهی او را در آغوش خواهد کشید
در دل آسمان به دنبال ستاره ی مشرقی اش خیره شده است
می داند که نباید آرزویی داشته باشد
حرف های خاک گرفته ی مرد را دوباره مرور می کند
آیا او جاودانه خواهد ماند؟
آیا طبیعت رنگین را باز خواهد دید؟
شخصی می گوید، نگه دارید، پیاده می شوم
دقیقا روبروی پارکِ متروکِ آزادی، زندانِ رهایی را ساخته اند
آن مرد، یک زندانی است، یک زندانی شب 
بهتر است به راهش ادامه دهد
خسته تر از آن است که کنجکاوی کند
با خود به لحظات واپسین می اندیشد
هنوز صدای دریا را نشنیده است
هنوز بر نیلوفرهای ابی، تپش قلبش را هدیه نداده است
یک ان به خودش می آید
هنوز دستانش بر فرمان ماشین گره خورده است
هنوز جرئت روشن کردن ماشین را ندارد
گویی قرار است تا قیامت براند!
گویی غیر از او کسی در این برزخ زندگی نمی کند
وقتش است که تصمیم درستی بگیرد
بهتر است نگاهش را به آسفالت جاده بدوزد
بهتر آست آخرین آهنگ، آخرین البوم ThyLight را پلی کند
شاید خودش باشد
معجونی برای هضم خستگی
برای قورت دادن واقعیت
برای لبخند زدن به درد
هنوز نگاهش را از جاده بر نداشته که متوجه می شود چشمانش بسته است
در بسته ترین عالم هستی، او همه چیز را با دید باز می بیند
با خود میگوید چه نیازی به چشم؟
سر که سراسیمه نمی شود
سر که هنوز بر این گردن استوار است
سر که هنوز قوای تخیلش عالی است
چه نیازی به چشم؟
به راهش ادامه میدهد
صدایی در گوشش می پیچد
گویی در این صدای باد، ترنم خاطره ای را بر نسیمِ لاله هایِ واژگون بیاد می اورد
بیاد می آورد، دوربین عکاسی اش فیلم ندارد
بیاد می آورد ناب ترین لحظه ها را نمی تواند ثبت و ضبط کند
تصمیم میگیرد تمام حسش را به کار گیرد
با تمام ادراکش، زندگی کند
نفس بکشد
فریاد بزند...
اما افسوس، هنوز در پس پنجره ها،  زندانی ، انتظار نگاه های نگران است
هنوز بر تختش آرامیده
و خواب دیدن را تمرین میکند
بیدار بودن را تمرین می کند
به آخرین مطلبی که خوانده است فکر میکند
نگاشت های خود سازمان ده!
اره ، شاید
اما زندان تاریک تر از آن است که شیطنت های کودکیت را به یاد آوری
کودکی ...؟
خاطره ...؟
من...؟
تو...؟
دیوانه ها زیاد خواب می بینند.



[ شنبه 2 مرداد 1395 ] [ 01:59 ق.ظ ] [ Burrzzum Metallove ] نظرات

از همین چراهای ناچار جان میگیری
و در خیال من به صد هزار امای بسیار می رسی
در لابلای تخیلات سرد و خمیده ی من
تو راهی باز خواهی کرد
راهی به تاریک ترین گوشه ی ذهنِ، آخرین نت گیر کرده بر بم ترین سیم گیتار
و باز جان تازه ای خواهی داد به صندلی فراموش شده ی انتهای پارک

***
در هوای تو من بی قرارترین صدای خاموش و خشک ترین چشم گریانم
در هوای تو، شهر من در همین گوشه ی اتاق جاخوش می کند
باز هم ساعت اتاق در خواب هایش غرق در سکوت است
در هوای تو، بکت متن هایی برای هیچش را با صدای بلند زمزمه می کند
و من با سکوتی بلند، آن را در حنجره فریاد می کشم
در هوای تو، یورال صدای دردش را به آغوش می کشد
و در خیال من، هوای تو از سر جنازه اش بر میخیزد
و با پاهای برهنه در سکوت و تاریکی اتاق پا به فرار می گذارد
و من باز در لابلای کاغذهایم
هوایت را در صفحه ای سفید به تاریخ و بوقت ساعت بخواب رفته اتاق
استشمام می کنم،  

***

من برایت لالائی خواهم خواند 
من با صدای آسمان در گوشت سرود باران را خواهم خواند
تو رو به ابدیت خواهم سپرد
با من بیا، با من بیا
ای کویر خسته با من حرف بزن
من حرفهایت را به دستان دریا خواهم سپرد
تن گرمت را در چون کلوتی بی جان در آغوش خواهم کشید
بخواب ای کویر خسته
بخواب ای سکوت غم انگیز زمین
بخواب ... 



[ دوشنبه 24 خرداد 1395 ] [ 01:20 ق.ظ ] [ Burrzzum Metallove ] نظرات

باز هم ناکتورنال دپریشن ! باز هم هاست لعنتی!
با این اهنگ میشه کارهای عجیبی کرد! ، شاید اسمش بشه غیر منطقی هم گذاشت
اره ، شاید دومی به واقعیت نزدیک تر باشه.
این وبلاگ همیشه دوست داشتم، بیشتر از وبلاگ های قبلی ای که یا فیلتر شدن یا بدست خودم حذف شدند.
خخخ، شاید تقصیر همین ناکتورنال باشه 
اما ماورا شعر موسیقی حسابش فرق می کند، همیشه فرق کرده، هنوز چند پستی نانوشته مانده اند.
پستی از گروه کلاغ ها در باران، پستی برای وزنه های بی وزن، پستی برای دوستان و پستی برای پایان
پایان دادن به نوشته های تاریک، آهنگ های تاریک، حس های تاریک ، چیزهایی که بدرد هیچ کسی نخواهند خورد
حتی اگر همزادپنداری با روحیات بعضی دوستان خوبم داشته باشند. چند سالی در خدمت دوستان بودم
چه اون روزایی که دست و پا شکسته از بندهای متال نوشتم، چه اکنون که دست به دامن واژه ها شدم 
و خاطرات و روزمرگی های زندگی رو لابلای تاریکی این صفحه با صدای موزیک ثبت و ثبت کردم
بهر حال طبیعت کار خودش را خوب بلد است و بهترین مدل از طبیعت خود طبیعت نخواهد بود
باز هم روزها می آیند و می روند لحظه ها ثبت می شوند و رنگ ها ترانه ی احساسات را در دیدگان ما به صدا در خواهد آورد
سکوت جای خودش را خواهد داشت و فریاد هم نقش خودش را ایفا خواهد نمود.
شخصیت Burrzzum برای من همیشه زنده خواهد ماند. شخصیتی که شاید خیلی قوی تر از Mohsen بوده و شاید هست
شاید این روزها خسته تر از قبلم شاید هم کم حوصله تر ، شاید هم تنهاتر 
نمیدانم چه هتست، اهمیتی هم نخواهد داشت. مهم این است که درست باشد.
درستی که کلیت نخواهد داشت، درستی که با برهان و فلسفه افلاطونی جور در نخواهد امد
درستی که فازی است. نمیخوام به زبان مهندسی حرف بزنم، میدونم که هیچ کس حوصله اش را نخواهد داشت
بگذار ساده باشیم، ساده ببینیم، ساده پیش رویم. شاید قرار باشد دوباره شروع شود
شاید باید درست آنجایی شروع کنم که به آن دنیا تعلق دارم، اما سوالی ازرده هنوز وجود دارد
از کجا؟ شاید بدترین حس باشد، حس سرگردانی
سرگردانی ...
سرگردانی یک حس نیست، یک واژه مخرب شاید باشد. و در عین حال تفکرآمیز
حسی که می گوید باید دست به کار شوی، شاید تو را به افسردگی ببرد
اما مسئله ای است قابل حل، اگر درست و به موقع صورت مسئله شناخته و مطرح شود
شاید نیاز باشد حداقل تا همین تراس لعنتی که روبرویش خوابگاه دکتری واقع شده بیرون روم
چه محیط پر استرسی، شاید تلخ باشد دیگه فکری به آنچه روبرویم می بینم نکنم
اما باز خوب است که نمیخواهم اشتباه کنم، خوب است که حوصله این محیط اکادمیک ندارم
خوب است که به دنبال تغییری باشم، تغییری که تکان دهنده باشد
اما چه تغییری میتواند عظیم تر از تزلزلی باشد که زانوانت به لرزش بیندازد
و چه تفکری می تواند وسیع تر از آن باشد که بی پروا با بی فکری ممکن فقط دستانت را بر روی صفحه کلید بکوبی
و پستی برای دوستانت بزنی و بگویی  هههه !
خسته ای...

شاید به قولی همه چیز از درون شروع می شود
اما گمان نکنم! بلکه از بیرون شروع می شود
یعنی اولش از بیرون شروع می شود، و کم کم به درون سرایت میکند
گاهی هم از درون به بیرون سرایت می کند
شاید بهتر باشد بگوئیم از هر دو شروع می شود . و هر دو مکمل هم هستند
شاید خوب نباشد، خوب نباشد از عقب نشینی حرف بزنم
اما این هم تاکتیک منطقی ای است . و گاهی بهترین تاکتیک ممکن
هر چه باشد این سر هنوز قدرت استدلالش خوب کار می کند
هر چند که سعی ندارد خسته کننده باشد ، خسته کننده به نظر بیاید

وقت خوابیدن است، شاید تا فردا این پست را حذف کردم، شاید فردا قدرت استدلال بیشتری داشته باشیم
کنترل شده تر، به همه چیز فکر کردیم
شاید ، این کلمه شاید هم از زبانما افتاد و بی تردید حرف زدیم
...


[ سه شنبه 24 فروردین 1395 ] [ 01:45 ق.ظ ] [ Burrzzum Metallove ] نظرات

البومی از جنس سنگینی و سختی
البومی انفرادی ، انفراد ذهنی که دوست دارد با نت ها عجین شود و قصه بگوید
قصه ای از درد ، از تلخی ، از تمام شدن ، از خستگی ...
قصه ای از واقعیت...

ترک چهارم البوم، نقسمان را بند آورد ... یاد خاطرات  افتادم ...
باید کمی قدم بزنم.

وبلاگ بند :   http://aeturnus13.mihanblog.com/




   Alubm : Download

04 - Scream Of Death : Download




[ دوشنبه 16 فروردین 1395 ] [ 10:15 ب.ظ ] [ Burrzzum Metallove ] نظرات

بر نیمکت خاطرات غبار آلود در منزوی ترین گوشه ی پارک جنگلی ذهن خواهم نشست
به درون خود چنگ خواهم زد، به ناخودآگاه ترین لایه ی ذهن سری خواهم زد
به تموج داده های بی وزن خواهم نگریست
و دوباره تو را تداعی خواهم کرد
به الکترومغناطیس طبیعت به زبان ماکسول سلامی خواهم داد
من آن جاذب عجیب خواهم بود، در فراکتالی ساکن
در جنبشی بی پروا ، من آن تن سرطان زده مرگبار نخواهم بود
من رها خواهم بود، رها در سیلاب الگوریتم ها
رها در جویبار نگاه ها
رها در وهم خستگی ها
و من باز شک خواهم کرد
به بودن ، به هستن، به گریستن، به خواستن، به داخل بودن
به رفتن ...
و من باز خواهم نوشت، برای نفهمیده شدن خواهم نوشت
و باز خواهم گفت ، از آنچه می بینم خواهم گفت
تنها خواهم گفت، تنهاتر از تک درخت قدیمی خشک شده سبزترین خاطره ای که بخاطر می آورم
و باز خواهم ایستاد، خواهم رفت ، به آغوش طوفان پناه خواهم برد
لبخند ژکوندی به آسمان خواهم زد، نخواهم خوابید
نخواهم خوابید، نگاه خواهم کرد
به جسم بی حرکتی نگاه خواهم کرد، بخوابی عمیق خواهم نگریست
به واژه ای برای ابدیت سکوت خواهم اندیشید
و در پایان، شروع خواهم کرد
شروع خواهم کرد...   



Depressive Mode - Rainfall


[ دوشنبه 16 فروردین 1395 ] [ 03:30 ب.ظ ] [ Burrzzum Metallove ] نظرات

رهایشان خواهی کرد ، همچون شن های داغ که ترانه ی ازادی را در گوش کویر زمزمه می کنند ، صدایشان خواهی کرد ، کنار هم قرارشان خواهی داد ، رنگ های سرد و گرم را به آستانه ی دیوار کروی ذهنت خواهی پاشید ، و در انتهای ذهن به خواب رفته ی شهر ، باز در متروی عمیق ثانیه ها به انتظار ساعت 8 خواهی ماند ...

*****

شاید اگر حوصله اش را داشتم
حوصله ی سر هم کردن کلمات را می گویم
تو را لابلای هزاران سمبل باز پنهان میکردم
خوب است که حوصله اش را ندارم
خوب است که لابلای کاغذهایم

لابلای سیگماها و انتگرالها 

باز هم خط خطی میکنم زمخت ترین سکوت چشمانم را

Draconian -  Rivers Between Us




[ دوشنبه 9 فروردین 1395 ] [ 04:26 ب.ظ ] [ Burrzzum Metallove ] نظرات

اخرین لحظات سال 94 است ، سالی سنگین ، پرکار ، منزوی ، ساکت
سالی که لحظه های سردش رو به اتمام است
شاید سخت باشد ، بعد از  5 ماه ، باز بخواهی بنویسی ، اما در این ثانیه ها ، تمام وجودت پر است از دوگانگی
دوگانگی از پایان شروع ، یا شروع پایان ، نمیدانی ، میدانم ، درست مثل من 
هر چه هست، قلم را به حرکت در آورده و باز در تاریکی شب ، با آلبومی با سیگنالهای کاملا عمودی ، رستگاری را نجوا می کند
انگار کلمات هم ، از این سکوت خسته شدند ، از این سردی، حالشان بهم می خورد
لحظه ی نابی است، خوب است که تک تک دوستانم را بخاطر می آورم ، دوستانی از جنس نور، تاریکی ، هبوط ، سکوت
زمان زیادی است که در کنارتان نیستم ، شاید بهتر بود که نباشم ، بهتر بود که لابلای کارهایم گم شوم ، آنقدر کار کنم و کم بخوابم
که چشمانم رو به گودی رود ، اره شاید ...
اصلا بگذار تو این لحظات، واردش نشوم ، حرف زیادی ندارم ، حرفم کوتاهست ، کوتاه تر از قبل
دلم برایتان تنگ شده ، تنگ تر از همیشه ، اگه حوصله ام را داشته باشید باز در کنارتان خواهم بود...
سال نو نزدیک است، با ارزوی بهترین ها 






[ یکشنبه 1 فروردین 1395 ] [ 03:19 ق.ظ ] [ Burrzzum Metallove ] نظرات

Frowning - Receive My Tears

Devasted
Reached the low again
Missed the target
All turned black
There's no hope
There's no luck
Despair is filling the emptiness
So please receive my tears
The Pain became too big
The longing makes insane
It feels like being buried alive
Included in a coffin
6 feet under the surface
I suffocate in this lonleyness
During I'm embrace the depths of darkness
I'm dying in this endless emptiness
So just receive my Tears
While I'm pass away
With lifeless eyes I take a last glance
And now....I have to die
 

download



[ جمعه 24 مهر 1394 ] [ 03:38 ب.ظ ] [ Burrzzum Metallove ] نظرات

به دیوار اتاق می نگرم
به ساعت نزدیک دوازده
به پرده اتاق که بخاطرم می آورد پائیز است
وزیدن را بخاطرم می آورد
خوب است که می وزد
پائیز است ...
فصل نوشته های خشک شده
فصل غزلهای فراموش شده
فصل افسردگی شبانه
فصل واژه های عاشقانه
فصل دردهای بی نشانه
فصل تنهایی بی بهانه
فصل برگ های زرد پادشاهانه
فصل اشکهای نادیده ی مردانه
پائیز است دیگر
سکوت آدم لبریز است دیگر
اسمان غم انگیز است امشب
حسهای من سریز است امشب
چه می گویم ؟
می بینی ، قافیه ها خودشان جور می شوند
اما چه لزومی به شعر و قافیه
پائیز است 
یک شب ارام پائیزی
من ناآرام ، ناآرام تر از ارامش باد
من خسته ، خسته تر از تاک پشت دیوار
من تاریک ، تاریک تر از سایه ی خونین قلم
من ساکت ، ساکت تر از لبخند بی صدای شهر
هـــه...

در من خاموش شدی ، پیش از آنکه من مفهوم نور را لمس کرده باشم
پیش از انکه بهانه هایم را به فردا سپرده باشم
پیش از آنکه دردهایم را اتل بندی کرده باشم !
پیش از آنکه من متولد شده باشم
پیش از آنکه مرده باشم
پیش از آنکه قلبی داشته باشم
پیش از ...

به هیچ کجا نخواهند رسید
به هیچ جای مشخصی نخواهند رسید ، این واژه ها تب خاطرات دارند
سکته کرده اند ، نا مفهوم می ایند و از ناخوادگاه ذهن بیرون میریزند
داستانی در کار نیست
هست و نیست ، استی که هست !
هستی که نیست!
مایی خاموش
شبی مهتابی
پائیزی صامت
چشمانی بسته
بسته قرصی خالی
خوابی مزمن
...


[ جمعه 24 مهر 1394 ] [ 02:39 ب.ظ ] [ Burrzzum Metallove ] نظرات

کاش باز هم این انگشتان مرا یاری کنند
کاش باز هم این سر ، درد کند برای هذیان گفتن
کاش باز هم انقدر حوصله داشته باشم تا افعالم را با امید بدرغه کنم
باز بتوانم ، بادبادک تب کرده نگاهم را در اسمان چشمان سکوت هوا کنم
لابلای خاطرات ، فرو روم و دستانم را به آن گندم طلائی برسانم
جنگل ارزوها را نوید دهم و در شبی دیگر ، باز قصه ی دیگری تغریف کنم
چشمانم را باز ببندم و تمام حسهایم را به دامن الپ بسپارم
و باز در رویایی ناتمام ، چشمان من با هزاران واژه ناگفته، محو نگاه تو باشند.




[ جمعه 17 مهر 1394 ] [ 02:24 ق.ظ ] [ Burrzzum Metallove ] نظرات

در این وهم ناپایدار ، در این خاموشی ناگهانی
در فازی ترین سکوت و مقاوم ترین فریاد
من طرح خواهم کرد
من کنترلری برای این ذهن اشبوناک طراحی خواهم کرد
طرحی که سالهاست بخواب رفته است
لابه لای کاغذها ، لابه لای خستگی ها 
لابه لای ...




[ جمعه 20 شهریور 1394 ] [ 04:26 ب.ظ ] [ Burrzzum Metallove ] نظرات

تعداد کل صفحات : 6 ::     1  2  3  4  5  6