تبلیغات
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی - مطالب maryam
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی


به من چشم دوخت و گفت: آن دشت بلند را میبینی؟
آن ارامش ابدیت است!
باید تا آنجا برویم!
باید در نوردید دریاهای بی وسعت را
باید گام برداشت تا ان آرامش!
باید دوید
دوید
چشمه ساران که بخوانند
آواز جغد پیر ان جنگل بی انتها
نغمه ی فرشتگانی که بر جویباران گیسوانشان را می نهند
گرمایی مطبوع و اتشی که یک گرداب بی نهایت را در وجودم سوزاند!
طوفانی را نباود کرد
زندگی بخشید از وجود او...
در افکارم که می گردم
در این تقویم خاک خورده...
روزیست روشن
روزی که به انتظارش مانده ام
روزی که به من نویدش را داده ای
نوید سرسبزی و ماندن را!
سحرگاهان که به مهتاب می نگرم...
قرص ماه!
مرا به جنگلی می برد که در ان روحم را یافتم!
روح همیشگی ام را!
و می خواهم ادامه دهم....
به یاد یک کبوتر مغموم نشسته بر دیوار!
در سکوتی پریشان!



[ پنجشنبه 25 مهر 1392 ] [ 01:17 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

سرد و دهشتناک...
مرده....
 در یک پیله ...
 تنهایی های مطرود شده!
آغشته به خون...
و نفس هایی که اندک اندک...
هیچ می شوند...
چه آهنگ زیباییست این سکوت...
سکوت تن بی رمقی...
آغـــــــــــــــــــــــاز...




[ شنبه 13 مهر 1392 ] [ 04:13 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

پنجره ایست وسیع .......

که گاهی تکیه گاهم می شود

دیدن از پشت شیشه های مه گرفته

دیدن چهره های ماتمزده

فصل سردی خواهد بود

فصل بی روح زندگی

فنجان زندگیم خالی نخواهد ماند

دست هایم بی حس است

از سرمای جانسوز آن عصر دل انگیز

غم ها همراهمان می آیند

......

تا بی کران ......

..زندگی


burzum-spell of destruction



[ پنجشنبه 11 مهر 1392 ] [ 01:45 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

هیــــــــــــــــــــس!
از آن دور ها صدایی می آید
می شنوی؟
صدای باد در علفزاران!
صدای نی یک تنها!
درخت ها را که در واژه ها کنار بگذاریم
از آن نهر زلال که بگذریم
با پای سرد از خیسی علف که بدویم!
خواهیم رسید!
می شنوی؟
بیا...
پشت آن کوهساران به انتظار یک تکه واژه
به انتظار رنگ یک ترانه!
به انتظار گرمی اتش!
نشسته ام!
از جنگل ارزو ها که فاصله بگیریم
فاصله های هیچ ، معنا می شوند!
ان اوای زیبا را که بشنویم
دیگر روز میمیرد!
خورشید دگرگون می شود!
درختان سوگواری می کنند!
بیا بدویم!
آرام آرام
با پاهای خیس!
خیس از علفی به رنگ کویر های سبز آسمانی!



[ یکشنبه 7 مهر 1392 ] [ 05:44 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

باز گو نمیکنم...
مهر سکوت بر لبانم می زنم!
به انتهای این داستان چشم می دوزم!
درد هایم برایم یک طناب در هم پیچیده می بافند!
می پیچند و مرا در خود می پیچانند!
این طناب!
نفسم در نمی آید..
در این رویای واقع بینانه دست و پا می زنم!
نفسم در نمی آید...
کمکم کنید...
کمکم کنید..
ذره ذره نابود می شوم...
کسی نمی بیند!
هیچ کس...
خاک عزیز...
مرا در خود بپذیر...
می خواهم بازگردم به تو...
خاک عزیز مرا ازین پریشانی نجات بده!
مرا در آغوشت بمیران...
در نخستین روز های خزانی پاییزی!
سرمایی که رسوخ می کند بر تن و انگشتانم!
یخ می زنم ...
در این تاریکی قدم می زنم...
کلید هاییست که بر تن مردار ها آویزان است و تکان می خورد...
مرا می ترسانند!
دیگر او نمی آید...
یک اتش کوچک می تواند غم هایم را بسوزاند...
اتش خاموش شده!
اتش ...
دیگر او نمی آید...
می دوم...
می دوم در جنگل آرزو ها...
باران بر صورتم تازیانه می زند...
پیش میروم!
می دوم...
تا قطره ای از خون من پیوند زند این درختان تاریک را!
قطره ای از خون من!
می دوم...
تا ابد...
می دوم تا دیگر پیدایم نکنند!
زیر یک درخت...
در کنار یک خاکستر گرم!
و یک اتش خاموش شده!
می دوم!



[ جمعه 5 مهر 1392 ] [ 09:46 ق.ظ ] [ maryam ] نظرات

دگر بار آن سایه ای که بر روی دیوار می افتد مرا در خود می بلعد!می خواهم ادامه بدهم!
بیدارم یا که خوابم؟
نمی دانم در تصورات خودم به دنبال واژه های در هم و برهمی می گردم که در اعماق گرداب سرم می چرخد...
شیون کن...
زار بزن !!!
ازین تنفر...
تنفر از من...
در آینه می اندیشم به تو
تویی که منی!
به تو موجود کثیفی که ریشه ریشه ی وجودش پر است از تلخی یک گناه...
یک تنفس ...
به معنای زندگی...
اجباریست نه؟
اجبار به سر بردن این تنهایی های شبانه!
اجبار یک تنفر...
و دوباره خوره ای به جانم می افتد ...
تو را چه شده؟
تو را چه شده؟
ذهنم گلایه می کند...
هه!
از تو آغاز شدم...
چقدر غمگین است...
صدای آن دخترک گل فروشی که...
شب ها در خیابان های تهران
در کوچه پس کوچه ها قدم می زند...
و صدای ضجه هایش...
اشک هایی که حرمت نداشتند...
چه سرد است نگاه بی کرانیش...
آن چشمان کوچک گریان...
فقط پنجره فهمید...
پنجره ای که لرزید از آن صدای سرد...
ضجه های در سکوت او...
در چنگال بی صفت ترین موجود...
یک انسان!
تهران...
خیابان های سردت چه می کنند با من و من؟
تهران؟
چه می گویی؟
خسته ام...
خستهه
تنفرم از من است و دیگر هیچ...
واژه های بی سرو تهم به دنبال چه هستند؟
بس است...
تمامش می کنم...




[ سه شنبه 26 شهریور 1392 ] [ 08:21 ق.ظ ] [ maryam ] نظرات

تعداد کل صفحات : 3 ::     1  2  3