تبلیغات
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی - مطالب maryam
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی

برای حرف زدن
برای نوشتن نه به مقدمه نیازه
نه به فکر کردن!
فقط باید به قلبت رجوع کنی
الان
دارم به این سالی که گذشت فکر میکنم
به روزایی که چه زود گذشتن
بچه که بودم فکر میکردم که چقدر دوست دارم به این روزا برسم
الانم میگم دوست دارم بازم به اینده برسم!
اینده خیلی زود تر از اونچه که فک کنی میاد و میگذره
اینده ی من همین سالی بود که گذشت!
سالی که پر بود از لحظات قشنگ ، شادی ، ارامش
رویا و پرواز!همونی که همیشه ارزومه رو میگم
پر بود از غم ، شکستن و ...
این متنو برای تولد این وب مینویسم
شاید گفتم به جای سر هم بندی به زبون ساده بگم
به زبون ساده بگم که شکست معنایی نداره
ما ادامه میدیم
یهروزی با یه پست شروع کردیم
یه پست با همین تاریخ
توی همین روز
اره سالی که خیلی زود گذشت اما سخت گذشت...!
گذشت و گذشت و الان بازم دارم مینویسم
نمیدونم چی مونده که باید اضافه کرد
شاید من ادمیم که حرفامو باید تو قالب شعرام بگم
شاید ساده نویس خوبی نباشم!
اما از یه دوست خیلی خوب
از صمیمی ترین دوستم یاد گرفتم که هیچ چیزی ساده نیس
همه چیز پیچیدست
برای همین من خیالم راحته که این حرفا هر چقدر ساده
حداقل اون حرفامو متوجه میشه
میشنوه
ممنونم ازش که هست
شاید اگه نبود خیلی سخت بود مبارزه
اما اون کمکم کرد بجنگم
بیام جلو
ممنون
از همه ی دوستام ممنونم
این یه شروع دوبارست
یه سال جدید!
یه شروع جدید!





[ سه شنبه 27 خرداد 1393 ] [ 12:15 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

دگر باره جان خواهم گرفت

در ایات مبهم و

 پر ز خالی ِ من!

برای یک زندگی ساده

با سطری نگران و

بیش از توقع...

،

باز رستنگاه ادامه

در چشمه ی خورشید جاریست...

و من باز در این ایه های تاریکی

سایه ای گنگم و فتنه ی روشنی...

برای یک  زندگی ساده

با سطری نگران

بیش از توقع...

چه تمنایی ست

رخت بر بستن از

توده ای مچاله

به انتظار معجزه

برای یک زندگی ساده...

تمنایم را بپذیر

این اندوه نهفته در رگان خشک ترکیده را

و بازوان سهمگین ز توفان بی کسی را

برای یک زندگی ساده خواهم خندید...

لذت نگاه خورشید را

تعبیر لب تلخ خند ِخدا خواهم کرد...

و بوی شاتوت دیوار چین خورده را

معجزه ی توده ای مچاله

برای بودن

برای بریدن

تصور خواهم کرد...

بوی نا و ناتوانی را

من خواهانم بپذیر از من...

رود ِ موی در جریان بادم...

و رگانه ی صدا

 نوزادیِ غرور ِ شب ام...

باز رستنگاه ادامه،

در سایه سار چشمه ی خورشید جاریست....

و من اندوهم را

نهفته در نو پایی خاطره ای

و اندیشه ی به بار نشسته ای

تعبیر ِ زنندگی خواهم کرد...

من همین نوشتن را

همین ذهن ساده ی بی توان را

با همه ی سادگیش دوست میدارم...

من قلمم را دوست میدارم

و

 می بویمش

من همین زندگی ساده را

در ایات مبهم و

پر ، ز خالی ِ من...

دوست میدارم...

 


archive -  Headlights



[ دوشنبه 15 اردیبهشت 1393 ] [ 06:06 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

من عادت کرده ام
که محکومیتم را به پیش از جرم پذیرا باشم!
من عادت کرده ام
لبخندم را به گریه ی اینه تعبیر کنم...
من عادت کرده ام 
من ان سپیدار غمینم
که پیر شد دگر
که دیگر سایه اش
تکیه گاه اندوه است و 
مسافر 
به این رهایی عادت ندارد!
من عادت کرده ام
خونین تنم را
از حرف های باد
من عادت کرده ام
لبخندم تعبیر پوزخند شود
و پرندگان مهاجر
مرا به ارامششان دار بزنند!
من عادت کرده ام به تنهایی
عادت کرده ام به اینکه حرفهایم
چنان خوابی بد شگون تعبیر شود
مگر چه کسی حرف این سپیدار پیر را باور خواهد کرد?
من عادت کرده ام
به پرواز و بی پروایی
در نگاه ساعت محو شوم
و ...



[ پنجشنبه 4 اردیبهشت 1393 ] [ 11:26 ق.ظ ] [ maryam ] نظرات

در اغوش بی کسی
چه سردی میسوزاندم و در برم میگیرد
تنها رهایی
دگر باره مرا به خود باز میگرداند!
این غروب
این سکوت



[ شنبه 30 فروردین 1393 ] [ 07:17 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

از هر کوره راهی
صدایی میرسد
از هر دور نگاهی
خبری میرسد
در استانه ی دردت
یاسی میرسد!



[ جمعه 15 فروردین 1393 ] [ 08:08 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

در گذر گاه تاریکی شب 
در اخرین ایستادگی های روز
صدا چنان خواب لطیفی
همه شهر را به گریزی خواند
واژه ها از اسمان های سکوت سرشار و دهان ها از شوق فریاد خاموش!
دالانی سرد و تاریک به اشتیاق کورسویی
چنان غزلی که دوباره خوانده شود
از جا بر خاست
صدا ها همه گنگ و مبهم
اسرار جاودانه اسماند
ناگزیر مسافری در راه ماند
  مسافر سرزمین های دور 
مسافری که از وسعت کویر های سبز
از اسمان ها به ابادی سفر کرده بود
مسافری که کوله بارش مملو از درد بود و گریه ی سکوت...
  مسافر خسته بود
مسافر باد را به اسمان ها پیوند میزد
  و برای مردم ابادی لالایی می خواند 
مسافر جاده های دور
از دره های پر فراز به ابادی رسیده بود
با لبخندی و سکوتی چنان وسعت کویر

مسافر ... 
رویای پرواز ابادی بود... 
و شاید پیوند صبح گاهان به بستر امید ...

 

virginblack-our wings gone



[ چهارشنبه 6 فروردین 1393 ] [ 05:04 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

 روز ها گذشتند....روز ها گذشتندو خبر از کنار گوش بریده ی ساعت به انتهایی رسید...

 روز ها گذشتند....روز ها گذشتندو خبر از کنار گوش بریده ی ساعت به انتهایی رسید...
‎ روز ها گذشتند... ثانیه ها به پیکر نازک گلبرگی که در نوازشی به پایان میرفت
‎ تازیانه میزدندو روز هایی گذشتند...
در امتداد راهی که به سوی چاله های ماه ختم میشد
 به سوی ان سفیدی و گردشی بی سکون
 در ان راه
‎ باز باز باز روز ها گذشتند....
خورشید را کناری جستم
 سخت جامه ای غروبانه به تنگی خویش در بر داشت
 و سخت متفکر
 از تابش ثانیه ها
 و روز هایی که گذشتند!
 تار هایی به ارتعاش
 نگاه هایی به اغما نزدیک میشد
 و روز هایی که گذشتند...
 در پی حیطه ی حصاری تنگ
 نمیدونم
 من رازی را به دنبال ان پیکره جستم
 روزهایی که گذشتند ، فانوسک کورسوی قصه ، روشن میکرد اب انبار تاریک اخرین روزهای زمستان را
‎ روزهایی که مرهم خورشید سوزان ، ناله ی اشنایی اسمان بود
 روزهایی که شب ، تاریکی را بر سر در خانه ی بهشت روشن مینوشت
‎ روزهایی که جهنم در چشمان ملتهب لحظه ، به بی نهایت خیال میل میکرد
 روزهایی که وهم قلم ، اتشی به پا میکرد ، در اینه ی کاغذی خانه ی کاهگلی شهر ارزوها
‎ روزهایی که جنگل ارزوها ، دلتنگ نگاه و نوشته ی ما بود
 روزهایی که باد می وزید و ترانه میشد ، ریشه های محکم درختان سپیدار
روزهایی که من مشق سیاه قصه را ، خط خطی میکردم با دوات اشکهای زمانه
 روزهایی که فاصله ها ، برخ میکشیدن طعم تلخ با هم بودن را
روزهایی که دفترت ، پر واژه بود و ذهنت پر تکاپو ، اما نگاهت گریان و خسته
‎ روزهایی که سهم تو ، دلتنگی بود وصدایت دلتنگ ارتعاشی اشنا
 روزهایی که سراب هم به دنبال فریب اب بود
‎ اری روزهایی که گذشتند
روزهایی که چاله ی ماه ، گلگون گشت در فواره سرخ گل یاس
‎ روزهای بر باد رفته ی قصه ی مادربزرگ هم گذشت
 پائیر در تکاپوی سبقت از زمستان و زمستان بود
 اری روزها گذشتند


[ دوشنبه 26 اسفند 1392 ] [ 10:00 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

از کابوس سختی بیدار شدم....
از یک صخره ی دور
تاب نگاه خورشید را به من حرام کرد...
ان تیشه های کند خوشبختی...
که شاید رویایی دور بود و میبود....
من اخرین نگاه باران را ازان گستردگی 
از ان تیرگی های چرکین 
ار ان چروکیدگی های بیمارگونه 
اری
از کابوس سختی بیدار شدم
و سخت پنداشتم بیداری من ز کابوسیست
در ان تلالو پر سکون دریافتم  کابوس من بیداریست! 


[ جمعه 16 اسفند 1392 ] [ 08:54 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

واژه ها به کنار هم....
چنان رودی به کناره ی یک سنگ....
چنان مستی خرقه ی زندگی....
و سحر به کناره ی نیمروز صدا.....
ترک گفتن ، این سکونت بی وسعت
این بسترِ تب الوده ی ِ رود هایِ جاریِ اذهان...
آیه های اندوه را
به آواز بی آغاز پرنده ای
در آخرین ساعات بامداد مبدل میکند.
*و گاه ساده ترین نگاهان، پیچیده ترین معادله ی بودنند....
و بزرگترین حادثه ها 
تن های آلوده ی قدرت
و حرارت خیانتکارانه به بستری ، تبسم بی معنایی است...
گیسوانی به باد
به اختیار آب های پر سکوت
آب های جاری از اذهان خشک چنان سختی ریشه ای به وسعت مغزی بیایانی....
و غبار از راه رسیده ی من بی منی....
ثانیه های در هم سازنده ای و تبلور سکوت برهنگی اذهانی و زود گذر ِ من بی منی....
نسل کهنسالانیم....
نسل بیداری روح....
و شب بیداری های تنگ....
نسل سازگاریم
سال های سنگ و سود
پیر روز های یخ زده....
روز های دلتنگی مان را به گوش آفتاب زمزمه خواهیم کرد....
در کلنجار ثانیه ها
در ابهام صداهای بی هنگامه ی خشک و مصدوم....
* وگاه ساده ترین نگاهان ، پیچیده ترین حادثه ی بودنند.....
و بزرگترین حادثه ها...
سخت است سکوتت را در نگاهان ِ بی تاب ِ گره خورده ی روشنی فریاد کنی.....
که مبهم است و نیمروز ِ بی صدا رو به آغاز است....
و آغازی که پایانش را ابتدایش نام نهادند!
اندوه است....
اندوه...


[ جمعه 2 اسفند 1392 ] [ 07:54 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

دنبال چه میگردی ای محروم ایه های ناسازگاری کدامین حرکت ؟
کدام خطی به تیرگی دنباله ی نگاهت می کشی؟
دیگر کدامین واژه های در هم بیامیزند که سرچشمه ی واژه های شاعرانه ام رو به اتمام است
 ای تقدس بطن بیگانه ام
 ناسازگاری با من مکن...


[ یکشنبه 27 بهمن 1392 ] [ 08:06 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

نفس هایی که چه سخت بر می ایند و فرو مینشینند همچون غباری تلخ و گزنده

همه در نگاه مثل سایه هایی وجودم را هراسناک میکنند

چنگ میبرند بر ذهنم و من اینجا بیگانه ای بر تن خویش بیش نیستم....

چه نمایشیست؟

 

...

 



[ پنجشنبه 3 بهمن 1392 ] [ 09:21 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

ما که در امتداد این سخن
سخن کوتاه می کنیم و واژه به لبانمان خشک می شود
ریشه ی قلم را می خشکانیم ما
ما در حسرتیم
سکوت را به یکباره شکن
ای اینه ی بی صدا
دیدنت در دل است نیاید به زبان
اینه ی بی صدا
چه گونه بگویم؟
خزان ،کویر های سبز اسمانی را اتش زد
درست در امتداد اخرین نگاه فاصله ها
ازین خیابان ها می گریزم
به کوچه ها می رسم
باز بن بست
باز ترس و خونی که به بلور های سرد زمستان مانند است...
چه گونه بگویم؟
خاکستر اتش چه حرف ها دارد با ما
چه گونه بگویم؟
سکوت رنگ واژه هارا به رنگی شب کرده
چه گونه بگویم؟
نه...
 سکوت چه حرف ها دارد با تو
و هزاران انعکاس....




[ جمعه 15 آذر 1392 ] [ 07:20 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

و زمانی رسیدکه کس ندانست

برگی در کوچه ی بارانی بر زمین بوسه زد...

ارمغان درد بر گونه ی نخراشیده ی خیابان...

چاره چیست؟

کس ندانست

کس ندانست!

 


 

 

Archive - sham



[ شنبه 18 آبان 1392 ] [ 05:48 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

روز هایی در خاطرت می رسند
که سرگردانی
و حیرانی 
و قاب پنجره در چشمان زلالت گنگ و دور از دسترس به نظر می رسد
روزی در خاطرت می رسد که ...
از ایینه های دور دست...
از سنگ نبشته های نیاکان
گریزانی...
که نمی خواهی خاطره شوی
...
که بماند و سرگردانی...
و سخت دلتنگی....
هیچ گاهی...
هیچ!
 


[ پنجشنبه 9 آبان 1392 ] [ 09:31 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

در ایستگاه...
برگی می پیچد و رویاهایم را به تصویر می کشد
هوا سرد است و دستانم....
برای نوشتن فرسوده اند...!
قدم می زنند آدم ها به رنگ سیاهی شب
و می گذرند در نگاه نگران من...
مردی می گذرد و زنی...
پاییز است و شیون برگ ها را بر دل زمین می شنوم
وجود آدم ها می شکند...
منتظرم...
در انتظار فصلی دگر...
نیمکت خالیست!به گوشه اش می نگرم...
که نیاز تبسم یک انسان بر وجودش مانده!
همه و همه در حرکتند...
چه کسی در خواب های من قدم گذارده که مرا آشفته کرده؟؟؟
چه نیازیست انسان بودن؟
سایه ای که بر زمین افکنده تاریکی را
تا ابد ادامه خواهد داشت...
قلم در دستانم بی قراری می کند...
رقصی همچون موج دریاهای نیلگون
پر از ارزو و خالی شده از وجود آن مترسک!
زندانیست....
زندانی به رنگ خزان...
آبان ماهست...
چه سنگدل و سخت تازیانه می زند بر دل درختان
هه!
تا ابد که بنویسم باز سخنانم ناگفته مانده اند...
برگی را در دستانم می گیرم...
کاش بشود نوشت در دل آن!
کاش بشود در آن خیالات ِ بودن را تصویر کرد...
ریشه هایش را سیراب کرد از روشنی!
سیاه - سیاه - سیاه
چه خاک گرفته است این برگ...
گویی در انبار پاییز...
راز سر به مهری از  خاطرات دارد
و حال... در دستم مهربانانه می رقصد...
چه لمس زیبایی...
در کنار شیشه...
وقتی سرم را به آغوش شیشه می سپارم...
هنگامی که نگاه نگرانم را در انعکاس روح آیینه می بینم می ترسم!می ترسم ازین سکوت...
اتوبوس زرد...
خیابان های دود گرفته ی تهران...
آسمان ابری - من تنها...
با یک برگ ِ زندگی !
این است زندگی من!
به همین سادگی...
و یک قدم رویاهایم... آخرین ایستگاه...
و تمام!




[ شنبه 4 آبان 1392 ] [ 01:58 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

تعداد کل صفحات : 3 ::     1  2  3