تبلیغات
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی - مطالب maryam
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی

عجیب تر از این روز ها
که در گرمای تابستان...
برف غبار پنجره را به کناره ای راند نیست...
عجیب تر از این روز ها...
کنج خانه ی ما
از تنهایی باغی ساخت...
از باغ درختانی وهم آلود
از وهم نگاه درختان
سکوت مرا ساخت...
عجیب تر از این روز ها
کلاغیست که در سایه ام مدفون شده
که صدایش به تارو پود تصوراتم
رنگ پرواز می بخشد...
عجیب تر از این روز ها...



[ دوشنبه 29 تیر 1394 ] [ 01:39 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات


همه با هم شروع کردیم
با یک رویای ساده
از نگاه تا پرواز
از سکوت تا آغاز
دشت ها را درنوردیدیم
با این حال باز به سالیان دور که باز میگردیم
ابتدای نور
همان روشنی
همان بارقه ی امید
به دنبال همانیم!
به همان نقطه ی اول باز میگردیم
در نگاه خاطرات رنگ میبازیم
هر کداممان به گوشه ای
دلباخته و ازین نقشه ی جغرافیایی
روح های ما
اتصال زمین است...
به یاد اولین روشنی
اولین دلنوشته ها
اولین دوستی ها
به پاکی و صداقت آن ماندگاری...
به یاد اولین روشنی
اولین و آخرین آغاز...





chris beaty - first light



[ یکشنبه 24 خرداد 1394 ] [ 10:40 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

اوار سکوت
به ازادی خلاصه میشود...
...
هیچ نمیگویم...
با اوار سکوت به اغوش ازادی پناه میبرم...


[ شنبه 23 خرداد 1394 ] [ 10:43 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

ستاره ها میرقصند...
از پیچ و خم های دنیای مه گرفته
در سکوت فرو میخورند و پایین
اوج نگاهشان را در خود میگیرد...
چه رویا ها که پروراندیم در سرمان
چه داستان ها که از سر گذراندیم...
تنها با عطش آن رویا ها نفس کردیم
زندگی کردیم...
هیچ نگفتیم...
به بهانه ی لبخند دگری ، سکوت کردیم
باز به گذشته که بنگریم...
از سکوت سرشار میشویم و از دلتنگی سرشار تر...
حادثه ای در زندگیست...
بودن در کنار افرادی که همیشه پیش روی چشمانت نفس دارند...
زنده اند...
و تو دلتنگشان میشوی...
گاهی غرور
گاهی سکوت
گاهی بی توجهی
گاهی درد
گاهی خنده و
گاهی گرفتاری
با همه اینها وقتی در فراسوی مه ها
پنهان شوی
به یاد می آوری...
یاد میدهی...
که هیچ گاه فراموش نخواهی کرد...
هیچ گاه فراموششان نخواهی کرد...
هر قدر دور...
از بلند پروازی هایت هم
هوایشان را داری
بی آنکه بفهمند...
**
ستاره ها میرقصند
در یک سکوت بی روزنه
ستاره ها در پی هم ،
می غرند
اما نگاهشان از هم دور نیست...




[ شنبه 2 خرداد 1394 ] [ 01:44 ق.ظ ] [ maryam ] نظرات


You're born, raised and then torn down, 
to look a little more like, everyone you meet, 
And everyday that goes by, 
you look a little less like who you used to be. 

I don't mind the people staring, 
'cause I know they never see me anyway, 
In these days, all the worlds the stage, 
And everyone one just wants to be the star. 
...
This is all too heavy, 
If you believe in your self, 
But no one can hurt you with out your consent, 
And I am not giving in. 
I'm not giving in 
and I'm not giving in




[ پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394 ] [ 09:14 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

امشب در جنگل ارزو ها . خواب معنا ندارد... به راستی که رویای مه ، به خاطر جنگل ، چنان خوابی عمیق جلوه گر است... شب ارزو ها ست... یک اتفاق تازه در جریان رود است... ارزو ها از برکه زلال جاری اند و نسیم اوای سفر میخواند... امشب خواب معنایی ندارد... ارزو ها به تولدشان نزدیکند... 


[ جمعه 4 اردیبهشت 1394 ] [ 02:57 ق.ظ ] [ maryam ] نظرات


ادامه مطلب
[ جمعه 17 بهمن 1393 ] [ 09:03 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

درخت ها
در امواج سرگردان غوطه ور ند
و ابر ها حصاری رو به نور میشوند
نقس هایت ارام ارام انقلاب میکنند و تو قدم های سستت را
در زیر تابش تاریکی دنبال میکنی
به دنبال فرسنگ ها فاصله از نور
قلمرو تاریکی از ان توست...
دستت را به دست باد میدهی
تا شانه کند عواطفت را
و زمین چه زود گرد میشود...
هنگامی که در اسمان
پیچش و چرخ میخوری....

اسمان رنگ عجیبی به خود گرفته
از اندوه روز هاییست که
اسمان توان مهار کردنش را نداشته...
باز اسمان، 
یا دود پیپش هوا را غبار الود گردانده
سرفه میکنی و نمیدانی تن خسته ات
را در استانه کدام ابر
رها کنی
جنگ
تماشاییست
مرز خط افق است!
و  ازبارش خشم و خشونت زمین
گلوی اسمان دریده میشود
نظاره گر زمین باش
نه از فردا ها،
از قتل امروز
سکوتت ...
و نگاه اندوهگینت
به تنها ابری می ماند که روح عریانت را،
از زمین به اوار صدای رگبار
دور میکند
دور و دور تر...






[ یکشنبه 14 دی 1393 ] [ 09:22 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

هنگامی که از عطش اندوه ارامی
و هنگامی که تمنای خوابیدن داری....
زمان را بدرقه ی تاریکیسیت...



[ یکشنبه 7 دی 1393 ] [ 07:42 ق.ظ ] [ maryam ] نظرات

در بازی زندگی
خانه ها شطرنجیند
 نه سرباز ها تازه نفسند
نه اسب ها میغرند
نه جنگ عادلانه است و
نه بردیست و باختی
این خانه های سیاه و سپید
ترک میخورند و 
 از اوار این سپاه بی هدف
 ; یادگار 
شکست است...


[ جمعه 21 آذر 1393 ] [ 07:21 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

گاهی وقتا
هیچی نمیتونه باعث به
لیخند بیاد رو لبت
هیچی نمیتونه تو رو به ایندت امیدوار کنه
برگشتن و نگاه کردن به یه جاده ای
که تک تک روزاشو دوس داشتی و چقد
دوس داری که ازین
بلاتکلیفی در بیای
که نمیدونی اینده رو میخوای
یا گذشته رو؟
فقط به یاد میاری
روزایی که الان داری ورقشون میزنی
چقد دوس داشتی سر برسن
دوس داشتی بیان
سخته
سخته...
خواستم بگم 
خستم...



از زندگی
نه اینکه بد یاشه
فقط....
خستم...


[ دوشنبه 26 آبان 1393 ] [ 10:02 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

پیر مردی ، چه بسیار دور از زندگی

در پرتوی خونمرده ی افتاب

نشسته بود...

پیرمرد هرروز می آمد...

پیر مرد هر رورز تردید داشت...

نمیدانستم روزی رسد

روزی بیاید...

که غیبت او ، در انتهای نگاه یخ زده ی من بگنجد...

Edenian - Winter shades



[ جمعه 25 مهر 1393 ] [ 10:47 ق.ظ ] [ maryam ] نظرات

از همه دنیا گذر کردم

از همه نگاه های عبور کردم

ندیدم

ندیدم

با طلوع در آمیختم

از امواج ، کف بریدم

ندیدم

ندیدم

سکوت را فریاد کردم

درد را به تن خریدم

ندیدم

ندیدم

تنهایی را شکاندم

دویدم

دویدم

ندیدم

ندیدم

به سادگی جسمم را آواره کردم

خندیدم

از آسمان گذشتم

به زمین رسیدم

از بهار گذشتم

به زمستان رسیدم

از فریاد گذشتم

به سکون رسیدم

از خودم گذشتم

به خدا رسیدم

دیدم

دیدم

روحم را دیدم

 



[ چهارشنبه 8 مرداد 1393 ] [ 12:06 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

از جنگل ارزو ها آنور تر
کویر، تشنه بود
کویر در اعماق تنهاییش
شریان درد را بر رگان خشکیده اش احساس میکرد...
ار جنگل آرزو ها
کمی آنطرف تر
ابر ها
غم نهفته شان را با باد همسفر میکردند....
که بی بار  ِ سفر باشند...
از جنگل آرزو ها کمی آن سو تر...
خانه ها در یاس و ترس مدفون شده بودند...
کودکان زاده ی ترس بودند...
از یک غسل ِ متعفن...
پاک شدند...
از جنگل آرزو انور تر...
زندگی جریان نداشت
نه نغمه ای بود
که ماه ِ غمگین بخواند...
و نه خورشید رنگ به رخساره داشت...
خورشید پریشان خاطر بود
و از مرگ هراس داشت...
نه دردی بود
نه اندوهی
سایه ی تباهی بود...
در گیر و دار این وهم ِ صبور!
سکوتی شباهنگام را شکست...
کسی قدم میزد...
کسی نور را رقم میزد...
طعم رویای شیرین باغ انگور
و صدای خنده ی کودکان
و بوی نای خاطرات
از نگاه تاریکی ، سرازیر شد...
....
دنگ
دنگ
دنگ
...
از طراوت جنگل ارزو ها...
معجزه ای سکوت را شکست...
چون ناقوسی به صدا در امد...
تلنگری که از بازتابش،

زندگی از خواب پرید...
رویا از خواب پرید...
ارزو بیدار شد...

پیچک های خوشبختی
روییدند
یار سفر کرده ی کویر
به دیار خویش بازگشت...
آب جاری گشت و
شبنم خندید...
کویر خندید...

جنگل ارزو ها پیش تر رفت...
دنیا را فراتر رفت...
شب ترک خورد...
کابوس  در لابه لای اشک و اغوش  مادران پنهان شد...
سحر خندید...
شهر تاریک خندید...

خورشید به آب روشن چشم دوخت...
این وجود یکپارچه تیره او بود؟
در مانده شد
بالا رفت
بالا و بالاتر
سرزمینش را پس گرفت
سرزمین آفتاب خندید...
ماه خندید...
در بطن زندگی...
آرزو ریشه دواند...
تولد یک نگاه...
و یک لبخند دیگر...





[ پنجشنبه 26 تیر 1393 ] [ 01:09 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات

یک روزی مینشستیم
کوچه های کاغذی را به صدای پای رهگذری و
خواب هایمان را به جنس رویا
رنگ میکردیم...
دست هایمان  را به سوی آسمان
و نگاهمان را به سوی امید
میدوختیم...
چه دیرینه روز هایی
که از تابش خاطراتش
جان میدمد در من...
locomotora - older than dreams


[ دوشنبه 16 تیر 1393 ] [ 09:04 ق.ظ ] [ maryam ] نظرات

تعداد کل صفحات : 3 ::     1  2  3