تبلیغات
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی - مطالب Maryam
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی

در دستان سردم خواهم گرفت ...
آن خنجر سرد تیز را
بر می کشم بر روی ان پوست سرد و کرخت!
ضجه های یک جنگل متروکه!
در تابش ان گرد عظیم !
و ...
ترک گفتم!
با نوازش صبحگاهی خاطره هایم!
در سکوت پاییزی!
واژه ها جیــــــــــــــــــــغ می کشند!
بسرای این ترانه سرد و تیره را
از ماورای ان درختان خشک و پژمرده!
سایه ها می ترسند!
از من!
من و من!
من کیستم؟
این سکوت تابستانی هم مرا به خودم باز نگرداند!
سکوتی سرد در اعماق جنگل آرزو ها!






[ یکشنبه 24 شهریور 1392 ] [ 08:01 ق.ظ ] [ Maryam ] نظرات

فقط در این بوران سرد

این بلور حصار های همیشگی

می اندیشم

می اندیشم به دنیایی که دور است و دور

و نزدیک است و دور!

باید بدوم تا برسم

به ان تابلوی کهنه ی خاک خورده

به بهشتی در امتداد آسمان های هراس

و هیچ می شوم

در خود می پیچم!

همچون یک گندم مرگ

سرد و قاتل بر دور ریشه های این زندگی!

و هیچ می شوم در امتداد این زمانه

و خاطراتی است که مرا به تو

به اندیشیدن به تو وا می دارند

و آن چشمان

و هیچ می شوم

می روم تا در ان گور سرد و نمناکم دراز بکشم

خوابم می آید

می گوید نخواب

تاب بیاور

بجنگ!

لیکن

صدایم می کنند!

نمی شنوی؟

نمی شنوی در آن دور ها

در آن فاصله های دور

می آیند

و مرا در تاریکی خویش می بلعند

من باید بروم

و من

هیچ می شوم!

بمان! 

 


A Dramatic Turn of Events- this is the life

 



[ چهارشنبه 30 مرداد 1392 ] [ 05:59 ب.ظ ] [ Maryam ] نظرات

سرم یک پیچک احساس...
دور تنم می پیچد افکار و بی سر و ته هیچ!
بی چشمان سرد...
مرداد است...
یک قاتل بی رحم...
و حسرت...
مترسک نیمه شب نغمه سرایی میکند!
دلش به حال من می سوزد...
خودم دیدم...
در آن شب مهتابی
صدای هو هوی باد عاشقانه در گوش درختان زمزمه  می کند...
گیسوانم سرکش تر از همیشه
در تاریکی موج می خورد
و لبخندی سرد...
صدای شکستنی را می شنوم
مثل یک اندیشه
انعکاسش در روح بی صدایم می پیچد...
نورانی تر از همیشه...
زمان یک معنای بی وسعت
به نهایت یک اندیشه
زمان یک انتقام....
انتقامی از انسان!
چشمانم را می بندم
در ذهنم فریاد می  کشم
از درد های سراسر بی رنگی
از خستگی
وجودم را به اتش می کشد
و من از خاکستر...
متولد شدم...
سردم بود...
کلاغ ها با چشمان سیاه بی نهایتشان
به من ذل زده اند...
سلطنتی از تاریکی...
صدایی به ذهنم رسوخ  کرد
دهشتناک و مرگبار
استمرار و استمرار و استمرار
نگاهم را به آن گندمزار مرگ دوختم...
باد گندم ها را نوازش می کرد
یک رقص تاریک
باد به درختان خیانت می کرد!
به همه جا سرک می کشید...
گاهی گریه می کردم و گاهی خنده بر لبانم نقش می بست
یک دیوانه ی تاریک!
راه جاده ای را پیش گرفتم!
روشن بود از جنس تاریکی
در آن بالا
در آسمان
الهه هایی را دیدم
زیبا و مغموم
راه می روم
محکوم به رفتن
تا ابد
تا ابدیت وجودم....!
این جاده انتهایی ندارد
دستان سردم را به سر و روی گیاهان خشکیده می کشم...
گویی زندگی را از مرگ خود
در آن دمیدم
مگر غیر ازین بود که سبز می شدند
از طراوت آفتابی ماه...!
سرد تر شدم
لبانم به هم دوخته شدند...
ضجه هایم بیشتر و بیشتر 
از وجودم سر برآوردند...
تنها یک اندیشه ی پوچ و هرز...
کم کم مرا به کام خود می کشد
حاده را ادامه می دهم...
پایانی نیست
تاجی از جنس مرگ
از جنس تیرگی آن شب مهتابی
بر روی سرم داشتم
و چه زیبا بود...
هزاران هزار روح در انعکاس آینه های بی صدایش زندانی بودند...
می شکستند در نگاه های تیرگی شب...
و من می خندیدم...
آن شب...
آن شب من...
از کنار خاطرات زمین عبور می کنم...
آن گندم زیبا را می بینم...
چه وسوسه انگیز!
اولینِ ِ اولین های آدم و حوا
آنها را می بینم...
می خواهم جلویشان را بگیرم...
لیکن...
لبانم ...
جلو تر می روم...
نه...
تحمل این روشنایی در من
یک مرگ تدریجیست!
تحمل خوشبختی زمینیان را...
می دوم...
موهایم بر صورتم تازیانه می زنند...
کم کم اوج می گیرم...
به سمت آن مهتاب دل انگیز...
می دوم...
در انتهای آن آسمان مرگبار
روح من به آسمان می پیوندد...
و من در هم می شکنم...
می شوم آن ستاره های سرد و یخی...
می شوم آن ستاره هایی که چشمک می زنند...
هر کدام...
هر تکه از وجودیتم داستانی دارد...
من می آیم...
مرا ببین!
درست آن مترسک که در آن گندمزار 
زنده می شود
من می آیم...
مرا ببین
مرا ببین...

تنها یک سطر....
مرا ببین!


shape of despair - shape of despair 2005 


[ یکشنبه 13 مرداد 1392 ] [ 09:59 ب.ظ ] [ Maryam ] نظرات

در آخرین سحرگاه
مرگ من...
بر روی دشت های بی کرانی 
نقش می بندد!
دیگر آسمان آبی نیست
پرندگان زندگی...
مهاجرت ابدی را آغاز کرده اند...
و...
سحرگاهی...
سرد و تاریک...
انعکاس خاطرات گمشده ی من!
در ذهن پوچم...
می پیچد...
چشمانم را می بندم...
به این جهان تهی از هستی...
خالی از بودن...
می اندیشم
لبخندی بر لبان سردم می نشیند!
لبخندی به وسعت یک سحرگاه...
سحرگاه مرگ...
و وداع...
پایان کار است...
قلمرویی رو به من گشاده می شود...
قلمرویی در نبرد تنهایی های زندگی من...
قلمرویی از جنس مرگ
به چشمان تهی از بودنش نگاهی می اندازم...
تاریک است و دهشتناک!
می خندد
و من از خود بیخود می شوم!
سرگردان...
روح من در
لابه لای در ختان در هم پیچیده ...
گم می شود...
و قرار ما...
در آن یکشنبه ی سرد
و سحرگاه مرگ است...!



[ دوشنبه 31 تیر 1392 ] [ 12:40 ب.ظ ] [ Maryam ] نظرات

 حباب های احساس بر فراز مغزهای بی وسعت

تن هایی در انتظار

سرزمین های خشک سبز!

خورشید بی رمق در امتداد خط های بی سر و ته

گاه گاه پنهان می شود!

صدای ضجه های  سرد و یخ زده!

همچون بلور های سرد زمستان

اواهایی از دهان های بی احساس

و سیمای مرگ در دوردست

نظاره گر خواهد بود

درست زمانی که

زمین

وجودیت را ببلعد

صدای افکار پوچ

با

خنده های یک روح آواره

در هم می آمیزد

فریاد

سرزمین تهی از بودن

سرزمین روح های مرده

سرزمین صدای بی صدا ها

سرزمین مرگ خفقان آور زندگی!

شعله های اتش وجودت را به اتش می کشد

به سمتم بیا

نزدیکتر بیا

صورتت چقدر سرد است

درست مثل برف زیبای ان عصر زمستانی!

به سمتم بیا

بیا تا تو را در بر بگیرم

بیا تا تمام وجودیت تولدت را از روی دوشت بردارم!

بیا

به سمتم بیا

تو می خواهی بمیری!

دستم را بگیر!

تو می خواهی ازین سرزمین جدا شوی...

صورتت را در واحه ای از لحظه ها

گم می کنی!

به سمتم بیا و بمیر!

بمیرانم تویی را که مرگ برایت یک تولد است!

بیا...

به سمتم بیا ای تو

بیا و جانت را به من بده!

در این گور سرد و نمناک دراز بکش

حس خوبی دارد

بخواب

چشمان کم سویت به خواب نیاز دارند

بخواب!

بخواب...

لالایی مرگ می خواهی؟

بخواب...

تو از آن منی!

در این عصر دل انگیز پاییزی!

بخواب در این دخمه ی خونین!

Tool - 10000 Days 



[ پنجشنبه 27 تیر 1392 ] [ 05:13 ب.ظ ] [ Maryam ] نظرات

سایه ی تاریکی می بینم...
و...
مرا می خواند...
ازین دنیا...
بر می خیزم...
لبخندی پهنای صورتش را می پوشاند...
لبخندی کریه...
مقدس است...
ناله هایم...
مرا می خواند...
می دوم...
در گذر ابر های سیاه پنهان می شود...
پیدایش می کنم!
و به دنبالش...
کلیدی به دستم می دهد...
آتشگاه خاموش زندگانی
به پیش می روم...
مرا می خواند...
انعکاس صدای مرگبارش همچون نغمه ی تولد...

در گوشم ، زمزمه می کند...
نـــــــــــــــــــــــــــــــــه!
فریاد می کشم
مرا می خواند...
به سوی مرگ...
زیستن ِ مرگ!
در خت های لخت و برهنه
با شیونی هزار سودا
تنها و تهی...
سرگردانم و...
مرا می خوانند
آوایی به وسعت ضربه های یک ناقوس مرگبار
صدایی به وسعت مرگ...
مرگ ِ مرگبار من!
مرا می خواند...
ریشه های تاریکی به بدنم هجوم می آورند!
همچون یک گور تازه!
نه...
بالا می آیند!
من اسیرم...
نمی خواهم...
ولم کنید!
مرا می برند...
 می ترسم...

نفسهای سرد و یخ زده ام را می شمارم...
و...
آن گاه
مرا می میرانند!
مرا با تولــــــــــــــــــــــد می میرانند!!!
به اطرافم خیره می شوم
اینجا کجاست...
این مکان حزن انگیز پوشالی کجاست؟
مرا دست به دست می کنند!
همه جا سپید...
مشت هایم را گره می کنم...
چقدر کوچک می شوم...
نه...
من سرگردانم...
نه...
من نمی خواهم...
این مرگی تدریجی است...
گریه سر می دهم...
وحشت در وجودم ریشه می دواند...
من کیستم؟
یک نوزاد متولد شده...
نه!

نمی خواهم ... نمی خواهم...
می گریم...
انسان هایی پوشالی به گریستن من می خندند!
شادی در چهره های سردشان می نشید...
آسمان نیز می گرید...
این...
حکایت یک تنهای سرگردان است...
یک متولد نشده!
نه...
موجودی دیگر لالایی زمزمه می کند...
زبانش چیست؟
لالایی مرگ...
لالایی به وسعت پیچک دشت های زندگی پیشینم!
پلک هایم بوسه ای بر چشمانم می زنند
فراموشی...

می خواهم در خاطراتم گم شوم...
لیکن...
من نیز محکوم شدم...
محکوم به زندگی...
محکوم به تنهایی
یک تنهای سرگردان!


[ دوشنبه 24 تیر 1392 ] [ 08:52 ق.ظ ] [ Maryam ] نظرات

من دنیایی را می بینم...
به وسعت آفتاب نیمروز...
دنیایی...
بی کران...
در امتداد آرزوهای مطرود...
در سکوتی پر هیاهو!
من دنیایی را می بینم...

دنیایی که آوای چشمه های جاودانه اش
در گوش مقدسین الهه های آسمان طنین انداز است...
کوهستان هایی از امید...
که در پس مه ی از تردید...
پنهان است!
آواز غم انگیزی...
که داستان زندگی را 
به تصویر می کشد...
و از آشوب های ابدیت...
دنیایی سراسر از رنگهای بی رنگی!
سرزمینی...
در انتهای داستان های انسانیت!
من این دنیا را...
در...
فراسوی نگاهش می بینم...


دنیایی از جنس راز های بیکرانی...
دنیایی که...
سرزمین نغمه های بی نهایت...
است!
سکوت و سکوت و ...
خسته و خموش است...
روح تنهایی اش...
بی قرار است و ...
انتظاری 
در مجمر سوزان آفتاب 
متولد می شود...
چرا این قلمرو پنهانیست؟
سرزمینی از ستاره های پر از سکوت!
که هرشب...
سرنوشت مرا زمزمه می کند...
یک سرزمین گمشده...
هیچ کس صدای آن جغد پیر
بر فراز شاخه های در هم پیچیده ی خشک
در آن شب،
که شبی مهتابی بود را نشنید؟
هیچ کس...
رقص انوار مهتاب را بر روی آب های بی قرار از پوچی را ندید؟
بوی خوش بکر جنگل های افسون کننده را استشمام نکرد؟
دنیای سرد و برهنه ی ذهن او را لمس نکرد؟
نه...
نه...
هیچ کس...
هیچ کس نبود...
و آن گاه...
این من بودم...
و دنیای نگاه او...!
من  بودم و یک سرزمین اسرارآمیز...
من بودم و کرانه ی آفتاب امیدش!
من بودم....
و او...
و...


[ دوشنبه 17 تیر 1392 ] [ 09:33 ق.ظ ] [ Maryam ] نظرات

مرگ...
پژواک سکوت من...
سرگردانم...
چه کنم در این تنهایی...
که بیابان برهوتی به وسعت زندگی...
مرا در خود اسیر کرده...
زمزمه ی مرگ...
همچون نغمه ی اندوهگینی...
مرا در خود غرق می کند...
خسته ام، خسته!
به که بگویم؟
غمی که همچون یک تاک در وجود من ریشه دوانده...

-----
مرگ ِ لحظه ها...
حسرت...
آرزوهایی به وسعت مرگ
چه کنم؟
مرا می خوانند...
مرا در افق های مرگبار پوچ می خوانند...
زمزمه می کنند...
آوازی غم انگیزی را...
و هیچ...


گیسوان سیاهشان...
صورتم را همانند شبی بیکران در بر می گیرد...
نجوای سردشان...
مرا به اعماق تاریکی می کشاند...
پوچی...
قالب تهی می کنم...
نه....
این من نیستم....
دستی بر صورتم می کشم...
وای... نه!
چقدر کریه شده ام...
نه دیگر من ، من نیستم...
دور من حلقه می زنند...


لبخند هایی
از جنس مرگ...
به گذشته ام...
به راه پیموده ام...
نگاه می کنم...
تنها نور کم سویی....
و تردید...
نه...
من باید بروم...
دستشان به استقبالم می آید...
و بوی مرگ...
چشمانم را می بندم...
و الهه مقدس مرگ مرا در خود
می میراند....
و دوباره تولدی دیگر...



[ یکشنبه 9 تیر 1392 ] [ 09:54 ب.ظ ] [ Maryam ] نظرات

 

در امتداد سقوط آسمان...

در سکوت...

مضحک هم چون نمایش خیمه شب بازی...

صدای خفقان بار  ِ

مرگ لحظه ها...

همچون ناله ی کوهستان های بی قرار...

ریشه بر می زند...

درست در تنور گداخته ی خورشید...

همچون امیدی...

بر فراز ابرهای ابدیت...

متولد می شود...

درست در مقابل لبخند کریه زمین...

درست در میان 

سوگواری درختان!

همچون خزان عمر...

متولد می شود...

در پشت شهر غریبی ...

که سکوت همچون لالایی مرگ...

همه را به خواب ابدی فرو برده!

متولد می شود...

از نو متولد می شود تا بماند...

بماند...

تا باشد از نهایت تاریکی!

تا متولد شود!

ــــــــــ

گه گاهی طرحی بر روی کاغذ ، رو حم می کشد!

روحم ریشه می خواست...

تا... تیشه بر ریشه اش زند!

آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فایل , آپلود دائمی,آپلود موزیک



 Burzum1997 - Daudi Baldrs 



[ سه شنبه 4 تیر 1392 ] [ 08:44 ق.ظ ] [ Maryam ] نظرات

روح به دیوانگان مانند است...

روح یک دیوانه ی پوچ...

تار و پودی بیگانه...

و...

در حسرت زنی که گیسوان مواج سیاهش با افق های خون آلود رابطه دارند!

نگاهِ بی نگاه او...

تهی و محزون...


در جدار جنگ تاریکی و روشنایی است
...


Burzum - dunkelheit


 قرص ماه بر فراز ابر ها...

پادشاه طغیان گر تاریکی...

بی نهایت شب را رقم می زند...

تاریکی که...

در پس سربازان زمینی

زاده می شود...

----

تن پر مانندش بوسه ای بر تاریکی می زند...

بی طاقت...

می دود...

نمی بیند...

نمی شنود...

سربازان تاریکی در ردیف های موزون و هماهنگی گام برمی دارند...

بی هدف...

بی توجه از کنارشان مثل بارقه ای از امید می گذرد...

و خاموش ...

سکوت پیشه می گیرد...

ماه مغرورانه بر تخت سلطنت تاریکی...

تکیه زده...

----

روح خسته است...

خسته از اسارتش...

می دود تا فراموش کند...

فراموش کند ، تولد دوباره اش را...

می دود تا برای همیشه ...

بدود!

صدای هو هوی باد در گوشش آوای جنگل را زمزمه می کند...

Empyrium - The Ensemble of silence

----

به الهه های جنگل چشم می دوزد...

که بدن نیمه برهنه شان در نور کم سوی شب...

پیچ و تاب می خورد..

ـــ به ما بپیوند!

-----

به قلمرو تاریکی خیره می شود...

که زمان و مکانی برای تعریف ندارد...

وقت کمی مانده...

می دود...

دوباره و دوباره...

صدای خنده های شادمانه ی جیرجیرک ها...

و روح جنگل...

که آغوشش فرزندانی از جنس طبیعت متولد می کند!

به روح برهنه خیره می شود...

در پس تنش حصاری به وسعت روشنایی می بیند...

قفسه ی آهنینی از جنس زندگی!

از جنس تن...

می بیند که او...

دور خودش می چرخد...

دیوانه وار خنده سر می دهد...

آپلود عکس

uaral - sounds of pain


روح جنگل پوزخند تلخی می زند...

و کس ندانست که قطره ی اشکی بر روی زمین بی عاطفه...

غلتید...

آسمان با شیهه های اسب های وحشی به تکاپو افتاد...

-----

قطره های کوچک باران بر تنش نشست...

نگاهش را به آسمان دوخت...

روح جنگل به پیشوازش برخاست...

ـــ به ما بپیوند...

و دوباره می دود...

قدم هایی به سوی زندگی...

قتل زندگی!

تا کتاب زندگی ابدیت را...

برای همیشه بربندد...

-----

صدای گریه ی زنی ...

همچون نسیم دلنوازی...

بر او می وزد...

گریه اش تداعی کننده ی مرگ خاموش...

بی طاقت می دود...

او چیست؟...

           از دیار کیست؟

در امتداد جاده ی طویل زندگی...

زنی سر بر شانه ی درختی نهاده...

عریان و سردرگم!

مو های مواجش هوا را به بازی گرفته!

و پیوندی ناگسستنی...

آه ...

زن او را می بیند...

شعله های پوچی در نگاهش می رقصند...

Burzum - moti Rangarokum


از جا برمی خیزد...

همچون دو خط موازی...

در امتداد جاده ...

روبه هم!

گیسوان زن پیشقدم در باد...

بر گونه ی سرد او دست می کشند!

هر دو به ناله های جنگل گوش می سپارند...

در اندوهی خفقان آور...

و ...

سربازان روشنایی بازگشته اند...

بر دل شب خنجر میزنند...

آسمان آغشته به خون...

زن نگاهش را بر می گیرد...

و به او...

خیره می شود...

گامی به سمتش...

دستان لطیف و رنجورش ...

صورت سرد او را لمس می کند...

لبخندی بر لبانش جاری می شود...

در امتداد آسمان...

آن جا ...

آن بالا ها...

منتظر...

----

روح برهنه به زن چشم می دوزد...

و کم کم در روشنایی سرد و بی روح...

محو می شود...

لبخندی بر لبان زن نقش می بندد...

درست زمانی که تن عریانش در هو هوی باد ناپدید می شود...

و ...

دو حلقه...

روحی از نو متولد می شود...

همچون صدای خنده ای که در افق های دور دست...

طنین انداز است...

 Empyrium - lovers Grief



[ یکشنبه 2 تیر 1392 ] [ 09:26 ق.ظ ] [ Maryam ] نظرات