تبلیغات
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی - Eternity Forest جنگل ابدیت
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی

من دنیایی را می بینم...
به وسعت آفتاب نیمروز...
دنیایی...
بی کران...
در امتداد آرزوهای مطرود...
در سکوتی پر هیاهو!
من دنیایی را می بینم...

دنیایی که آوای چشمه های جاودانه اش
در گوش مقدسین الهه های آسمان طنین انداز است...
کوهستان هایی از امید...
که در پس مه ی از تردید...
پنهان است!
آواز غم انگیزی...
که داستان زندگی را 
به تصویر می کشد...
و از آشوب های ابدیت...
دنیایی سراسر از رنگهای بی رنگی!
سرزمینی...
در انتهای داستان های انسانیت!
من این دنیا را...
در...
فراسوی نگاهش می بینم...


دنیایی از جنس راز های بیکرانی...
دنیایی که...
سرزمین نغمه های بی نهایت...
است!
سکوت و سکوت و ...
خسته و خموش است...
روح تنهایی اش...
بی قرار است و ...
انتظاری 
در مجمر سوزان آفتاب 
متولد می شود...
چرا این قلمرو پنهانیست؟
سرزمینی از ستاره های پر از سکوت!
که هرشب...
سرنوشت مرا زمزمه می کند...
یک سرزمین گمشده...
هیچ کس صدای آن جغد پیر
بر فراز شاخه های در هم پیچیده ی خشک
در آن شب،
که شبی مهتابی بود را نشنید؟
هیچ کس...
رقص انوار مهتاب را بر روی آب های بی قرار از پوچی را ندید؟
بوی خوش بکر جنگل های افسون کننده را استشمام نکرد؟
دنیای سرد و برهنه ی ذهن او را لمس نکرد؟
نه...
نه...
هیچ کس...
هیچ کس نبود...
و آن گاه...
این من بودم...
و دنیای نگاه او...!
من  بودم و یک سرزمین اسرارآمیز...
من بودم و کرانه ی آفتاب امیدش!
من بودم....
و او...
و...


[ دوشنبه 17 تیر 1392 ] [ 09:33 ق.ظ ] [ Maryam ] نظرات