تبلیغات
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی - Θεία Θεά του Θανάτου الهه مقدس مرگ
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی

مرگ...
پژواک سکوت من...
سرگردانم...
چه کنم در این تنهایی...
که بیابان برهوتی به وسعت زندگی...
مرا در خود اسیر کرده...
زمزمه ی مرگ...
همچون نغمه ی اندوهگینی...
مرا در خود غرق می کند...
خسته ام، خسته!
به که بگویم؟
غمی که همچون یک تاک در وجود من ریشه دوانده...

-----
مرگ ِ لحظه ها...
حسرت...
آرزوهایی به وسعت مرگ
چه کنم؟
مرا می خوانند...
مرا در افق های مرگبار پوچ می خوانند...
زمزمه می کنند...
آوازی غم انگیزی را...
و هیچ...


گیسوان سیاهشان...
صورتم را همانند شبی بیکران در بر می گیرد...
نجوای سردشان...
مرا به اعماق تاریکی می کشاند...
پوچی...
قالب تهی می کنم...
نه....
این من نیستم....
دستی بر صورتم می کشم...
وای... نه!
چقدر کریه شده ام...
نه دیگر من ، من نیستم...
دور من حلقه می زنند...


لبخند هایی
از جنس مرگ...
به گذشته ام...
به راه پیموده ام...
نگاه می کنم...
تنها نور کم سویی....
و تردید...
نه...
من باید بروم...
دستشان به استقبالم می آید...
و بوی مرگ...
چشمانم را می بندم...
و الهه مقدس مرگ مرا در خود
می میراند....
و دوباره تولدی دیگر...



[ یکشنبه 9 تیر 1392 ] [ 08:54 ب.ظ ] [ Maryam ] نظرات