تبلیغات
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی - ایستگاه...
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی

در ایستگاه...
برگی می پیچد و رویاهایم را به تصویر می کشد
هوا سرد است و دستانم....
برای نوشتن فرسوده اند...!
قدم می زنند آدم ها به رنگ سیاهی شب
و می گذرند در نگاه نگران من...
مردی می گذرد و زنی...
پاییز است و شیون برگ ها را بر دل زمین می شنوم
وجود آدم ها می شکند...
منتظرم...
در انتظار فصلی دگر...
نیمکت خالیست!به گوشه اش می نگرم...
که نیاز تبسم یک انسان بر وجودش مانده!
همه و همه در حرکتند...
چه کسی در خواب های من قدم گذارده که مرا آشفته کرده؟؟؟
چه نیازیست انسان بودن؟
سایه ای که بر زمین افکنده تاریکی را
تا ابد ادامه خواهد داشت...
قلم در دستانم بی قراری می کند...
رقصی همچون موج دریاهای نیلگون
پر از ارزو و خالی شده از وجود آن مترسک!
زندانیست....
زندانی به رنگ خزان...
آبان ماهست...
چه سنگدل و سخت تازیانه می زند بر دل درختان
هه!
تا ابد که بنویسم باز سخنانم ناگفته مانده اند...
برگی را در دستانم می گیرم...
کاش بشود نوشت در دل آن!
کاش بشود در آن خیالات ِ بودن را تصویر کرد...
ریشه هایش را سیراب کرد از روشنی!
سیاه - سیاه - سیاه
چه خاک گرفته است این برگ...
گویی در انبار پاییز...
راز سر به مهری از  خاطرات دارد
و حال... در دستم مهربانانه می رقصد...
چه لمس زیبایی...
در کنار شیشه...
وقتی سرم را به آغوش شیشه می سپارم...
هنگامی که نگاه نگرانم را در انعکاس روح آیینه می بینم می ترسم!می ترسم ازین سکوت...
اتوبوس زرد...
خیابان های دود گرفته ی تهران...
آسمان ابری - من تنها...
با یک برگ ِ زندگی !
این است زندگی من!
به همین سادگی...
و یک قدم رویاهایم... آخرین ایستگاه...
و تمام!




[ شنبه 4 آبان 1392 ] [ 01:58 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات