تبلیغات
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی - خودمونی 3
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی

خوب است که با خانم فردوسی شروع کنم:

"شهریور فصل خوبی است ..به اندازه  سه ماه می شود زندگی اش كرد ؛ شهریور یك هبوط است و هبوط نام دیگر عشق است...هر تولد آری به حق، آمیخته ی از جنون و عشق است كه آفریده می شود. و عشق اعتراف سرزده ی مهمانی آشناست كه شب هنگام به در می كوبد و به كشتن هیچ چراغی نیامده است...كه عشق خود چراغ است و تولد چراغ است..."

تابستان هم رو به زوال است و بوی پائیز زودتر از موعد به مشام میرسد. بگذار آهنگی نواخته شود تا شاید داستانی برای گفتن در این شب ها پیدا شود. باید از یک هیچ متورم شروع شود، یا شاید از یک فشردگی در آستانه ی هیچ ... نمیدانم!
ناخواسته سر از پوشه ی استاتیک فیر در آوردم، یک از فولک دووم های قدیمی دوست داشتنی، چپتر وی شاید بهترین انتخاب باشد
آهنگی که سرشار از خاطره است... اری من به روزهای خوبی می برد. بگذریم.

شاید این تابستان، قرار نبود روالی مشابه تابستال سال پیش را داشته باشد، هر چند که مشابه پارسال است اما تفاوت های زیبائی در آن خلق کردم که این روزها را دوست داشتنی تر از سال پیش می کند. هر چند این روزها، بارها و بارها در حال شکست خوردنم ولی پیروزی رو نزدیک می بینم. اتفاقاتی در شرف وقوع است، اتفاقاتی که شاید اوضاع را از این بی سر و صدایی در آورد، فکر میکنم هر چه باشد باید استقبال کرد، باید گام بعد رو هم برداشت، فکر نمیکنم چشم بسته راه رفتن را هیچ وقت تجربه کرده باشم، شاید نامطمئن راه رفتن برای یک شهریوری کاری غیرمعمول و غیر معقولی باشد. شاید از کودکی درک کردن را آموخته باشم، همین طور، وقف پذیر بودن را، نمیدانم شاید بخواهی مدرن تر تحلیلش کنی، داروینیسم را خوب فهمیده باشم. بگذار زیاد شلوغش نکنیم، زیاد دست به دامن فلسفه بافی و برهان و دلیل نشویم، بسمان است زیاد از سر کول قواعد بالا و پائین رفته ایم. از یک تئوری شروع کرده ایم و با هزار بدبختی با یه سری مفروضات به اثبات رسیده ایم. میدانی، آخرش هم عوام دنبال یک تجربه ی واقعی اند، پس بگذار همین جا خفه اش کنیم. 

شاید استاتیک فیر، ارزشش بیشتر از خذولاتی است که سر هم میکنم و بخوردت میدهم... بی واسطه ترین هنر همین است، موسیقی
خودت میدانی، میداند که به کجا باید ببردت، می توانی با چشمان بسته هم مطمئن راه بروی، رها کنی هر چه منطق و عقل گرایی را و همراه موزیک از قله ای برفی بالا روی، یا شاید بخواهی در برمودای ساختگی آرزوهایت به نقطه ای مبهم نقل مکان کنی، یا حتی می شود با همدم خیالیت ساعاتی را در کافی شاپ همیشگی به گفتن چرت و پرت های دوست داشتنی ات بگذرانی... همین است دیگر، این آخری شاید کمی از تنهایی بیرونت آورد، بهر حال قدرت ذهن را دست کم نگیر... الان شاید دوباره دیوانگیت گل کند و بیاد کره شوپنهاور بیفتی و دنبال منبع صدا بگردی، اینکه آیا این صدا، صدای توست؟ تا کجا باید پیش روی و جستجوی منی باشی که بیشتر از من های دیگر به خودت شباهت داشته باشد
بکدام من گوش کنی و صدای سکوت دیوانه ات کند، نمی دانم، می بینی باز، این فلاسفه ی رهایمان نمی کنند، نمیگذارند در این تاریکی حتی در دنیای کلماتمان به خودمان تعلق داشته باشیم ... خب بگذار تکانی به سرمان بدهیم، احتمالش میرود جابه جا شوند و برای لحظه ای دست از سرمان بردارند... مگر غیر از این است که پیچیده ترین مخلوق نام گرفته ایم. غیر از این است که ذهنمان قانون صدگام را به کار خواهد گرفت ...بگذار این را هم کنار بگذاریم.  

اطرافمان پر از دوستای فراموش کار شده، گفتم فراموشی، خوب نعمتی است بخدا!، شاید بهتر است زیاد واردش نشویم، ممکن است خوش نداشته باشند که حرفشان به میان بیاید، هر چند آنها اینجا را نمی شناسند، شایدم بشناسند وانمود می کنند که نمی شناسند. بهر حال یاد گرفتم به همه حق را بدهم، هر جند که در واقعیت پرند از خطا، پرند از خاموشی، اما خب بگذار باز هم خاموش بمانیم، درون ما ظرفیتش زیاد است اینها هم یک گوشه می مانند و می گندند و از بیرون چاشنی خنده هایمان می شوند. خنده هایی بدبو، خنده هایی بی صدا، شایدم تلخ... 

***

بگذار در آخر قصه ی شبانگاهیمان،تولدش را تبریک بگوئیم، به کسی که هنوز با همه ناملایمات هست، راه این سمت ها را خوب بلد نیست ولی بودنش بسیار دلگرم کننده است، بودنش نور است. 

دارد دیر می شود، چند ماهی است که قول داده ام ، زودتر بخوابم، بیشتر آسمان را تماشا کنم، ستاره ها را بشمارم تا شاید باز گمان کنم از زمان کودکیم زیاد نگذشته است... اما شاید گذشته است، هنوز که به این مهم جامه عمل نپوشاندم

شب خوش ...




[ سه شنبه 2 شهریور 1395 ] [ 02:32 ق.ظ ] [ Burrzzum Metallove ] نظرات