تبلیغات
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی - شب نوشتی برای یک رویا
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی

از همین چند نقطه همیشگی شروع می شود
انتظارش می رفت، باید راه افتاد
چاره ای اندیشید
صدای تمامی ِ سکوت ها را زمزمه کرد و فریادی سر داد
فریادی که در تاریکی شب، فرکانسی داشته باشد تا در دل شهاب های آسمانی تشدیدی ایجاد کند
حال که تمامی آین ها را مرور می کند، دستان سردش ناخودآگاه به فرمان ماشین گره می خورد
سراسیمه استارت می زند، ماشین قرمز رنگش را روشن می کند
بی هدف، بی هدف راه می افتد
قرار است برود... نمیداند کجا
هر جایی ..چه فرقی میکند
هر جا برود، آسمان نامتناهی او را در آغوش خواهد کشید
در دل آسمان به دنبال ستاره ی مشرقی اش خیره شده است
می داند که نباید آرزویی داشته باشد
حرف های خاک گرفته ی مرد را دوباره مرور می کند
آیا او جاودانه خواهد ماند؟
آیا طبیعت رنگین را باز خواهد دید؟
شخصی می گوید، نگه دارید، پیاده می شوم
دقیقا روبروی پارکِ متروکِ آزادی، زندانِ رهایی را ساخته اند
آن مرد، یک زندانی است، یک زندانی شب 
بهتر است به راهش ادامه دهد
خسته تر از آن است که کنجکاوی کند
با خود به لحظات واپسین می اندیشد
هنوز صدای دریا را نشنیده است
هنوز بر نیلوفرهای ابی، تپش قلبش را هدیه نداده است
یک ان به خودش می آید
هنوز دستانش بر فرمان ماشین گره خورده است
هنوز جرئت روشن کردن ماشین را ندارد
گویی قرار است تا قیامت براند!
گویی غیر از او کسی در این برزخ زندگی نمی کند
وقتش است که تصمیم درستی بگیرد
بهتر است نگاهش را به آسفالت جاده بدوزد
بهتر آست آخرین آهنگ، آخرین البوم ThyLight را پلی کند
شاید خودش باشد
معجونی برای هضم خستگی
برای قورت دادن واقعیت
برای لبخند زدن به درد
هنوز نگاهش را از جاده بر نداشته که متوجه می شود چشمانش بسته است
در بسته ترین عالم هستی، او همه چیز را با دید باز می بیند
با خود میگوید چه نیازی به چشم؟
سر که سراسیمه نمی شود
سر که هنوز بر این گردن استوار است
سر که هنوز قوای تخیلش عالی است
چه نیازی به چشم؟
به راهش ادامه میدهد
صدایی در گوشش می پیچد
گویی در این صدای باد، ترنم خاطره ای را بر نسیمِ لاله هایِ واژگون بیاد می اورد
بیاد می آورد، دوربین عکاسی اش فیلم ندارد
بیاد می آورد ناب ترین لحظه ها را نمی تواند ثبت و ضبط کند
تصمیم میگیرد تمام حسش را به کار گیرد
با تمام ادراکش، زندگی کند
نفس بکشد
فریاد بزند...
اما افسوس، هنوز در پس پنجره ها،  زندانی ، انتظار نگاه های نگران است
هنوز بر تختش آرامیده
و خواب دیدن را تمرین میکند
بیدار بودن را تمرین می کند
به آخرین مطلبی که خوانده است فکر میکند
نگاشت های خود سازمان ده!
اره ، شاید
اما زندان تاریک تر از آن است که شیطنت های کودکیت را به یاد آوری
کودکی ...؟
خاطره ...؟
من...؟
تو...؟
دیوانه ها زیاد خواب می بینند.



[ شنبه 2 مرداد 1395 ] [ 01:59 ق.ظ ] [ Burrzzum Metallove ] نظرات