تبلیغات
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی - تنها یک سطر Μόνο μία γραμμή
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی

سرم یک پیچک احساس...
دور تنم می پیچد افکار و بی سر و ته هیچ!
بی چشمان سرد...
مرداد است...
یک قاتل بی رحم...
و حسرت...
مترسک نیمه شب نغمه سرایی میکند!
دلش به حال من می سوزد...
خودم دیدم...
در آن شب مهتابی
صدای هو هوی باد عاشقانه در گوش درختان زمزمه  می کند...
گیسوانم سرکش تر از همیشه
در تاریکی موج می خورد
و لبخندی سرد...
صدای شکستنی را می شنوم
مثل یک اندیشه
انعکاسش در روح بی صدایم می پیچد...
نورانی تر از همیشه...
زمان یک معنای بی وسعت
به نهایت یک اندیشه
زمان یک انتقام....
انتقامی از انسان!
چشمانم را می بندم
در ذهنم فریاد می  کشم
از درد های سراسر بی رنگی
از خستگی
وجودم را به اتش می کشد
و من از خاکستر...
متولد شدم...
سردم بود...
کلاغ ها با چشمان سیاه بی نهایتشان
به من ذل زده اند...
سلطنتی از تاریکی...
صدایی به ذهنم رسوخ  کرد
دهشتناک و مرگبار
استمرار و استمرار و استمرار
نگاهم را به آن گندمزار مرگ دوختم...
باد گندم ها را نوازش می کرد
یک رقص تاریک
باد به درختان خیانت می کرد!
به همه جا سرک می کشید...
گاهی گریه می کردم و گاهی خنده بر لبانم نقش می بست
یک دیوانه ی تاریک!
راه جاده ای را پیش گرفتم!
روشن بود از جنس تاریکی
در آن بالا
در آسمان
الهه هایی را دیدم
زیبا و مغموم
راه می روم
محکوم به رفتن
تا ابد
تا ابدیت وجودم....!
این جاده انتهایی ندارد
دستان سردم را به سر و روی گیاهان خشکیده می کشم...
گویی زندگی را از مرگ خود
در آن دمیدم
مگر غیر ازین بود که سبز می شدند
از طراوت آفتابی ماه...!
سرد تر شدم
لبانم به هم دوخته شدند...
ضجه هایم بیشتر و بیشتر 
از وجودم سر برآوردند...
تنها یک اندیشه ی پوچ و هرز...
کم کم مرا به کام خود می کشد
حاده را ادامه می دهم...
پایانی نیست
تاجی از جنس مرگ
از جنس تیرگی آن شب مهتابی
بر روی سرم داشتم
و چه زیبا بود...
هزاران هزار روح در انعکاس آینه های بی صدایش زندانی بودند...
می شکستند در نگاه های تیرگی شب...
و من می خندیدم...
آن شب...
آن شب من...
از کنار خاطرات زمین عبور می کنم...
آن گندم زیبا را می بینم...
چه وسوسه انگیز!
اولینِ ِ اولین های آدم و حوا
آنها را می بینم...
می خواهم جلویشان را بگیرم...
لیکن...
لبانم ...
جلو تر می روم...
نه...
تحمل این روشنایی در من
یک مرگ تدریجیست!
تحمل خوشبختی زمینیان را...
می دوم...
موهایم بر صورتم تازیانه می زنند...
کم کم اوج می گیرم...
به سمت آن مهتاب دل انگیز...
می دوم...
در انتهای آن آسمان مرگبار
روح من به آسمان می پیوندد...
و من در هم می شکنم...
می شوم آن ستاره های سرد و یخی...
می شوم آن ستاره هایی که چشمک می زنند...
هر کدام...
هر تکه از وجودیتم داستانی دارد...
من می آیم...
مرا ببین!
درست آن مترسک که در آن گندمزار 
زنده می شود
من می آیم...
مرا ببین
مرا ببین...

تنها یک سطر....
مرا ببین!


shape of despair - shape of despair 2005 


[ یکشنبه 13 مرداد 1392 ] [ 08:59 ب.ظ ] [ Maryam ] نظرات