تبلیغات
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی - part I
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی

 

خورشید رنگ به رخسار نداشت...

سکوت از ورای تن عریانش

به زمین می تابید...

ریشه ها از بستر بر خاستند...

نسیمی ارام میوزید و

در لابه لای انبوه درختان ِ صنوبر...

چشمه ی زلال خاطرات از دل زمین می جوشید...

نا به هنگام رد خونی

یا تیرگی چرکین خاطری بر آب ، سایه می انداخت...

در آن زمیان بود که تباهی

معنای خود را به زمان بخشید....

در پیچش و تابش ِ ساکنان جنگل

هر شاخه ای سر بر میاورد و داستانی را حکایت میکرد...

هر شاخه ارزویی را میخواند

از ریشه های جوان و سبز

و هنوز

و هنوز رویا ها زنده بودند...

خاک ، خمیدگی را میپوشاند

زمین سر شار از عشق

و آسمان ابی تر از احساس

خش خش برگ هایی که به زمین کوبیده میشدند

نشان از راه رفتن او را داشت

که هنوز هم دارد!

ارام و سلانه سلانه قدم بر میداشت

با هر قدمی

دستانش را بر سر ریشه هایی میکشد

که هنوز به انتظار تولد

تازیانه ی نبودن را به جان میخرند...

دستانش از هر مرگی زندگی میرویاند و نگاه غمگینش

جنگل را به لبخند تعبیر میکند...

از سحر گاه عبور کر

کنار چشمه ی زلال خاظرات ایستاد

نه لکه ای بود

نه تیرگی

سایه ای مقابلش نقش بست

سایه ای سفید از جنس بهشت...

لبخند بر لبش نقش بست

هرم نفس های گرمی را باز حس کرد

باز دستانی سرد که بر بازوانش کشیده میشدند...

همان لطافت و همان امید

ای کاش زمان به عقب باز میگشت...

درختان فریاد بر آورندند...

چشمانش را بست...

بست و

باز تکرار

تکرار

تکرار....



[ جمعه 17 بهمن 1393 ] [ 08:03 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات