تبلیغات
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی - شب اول
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی

شاید هنوز هم داستانی باشد برای نوشتن

برای سیاه کردن ، برای خط خطی کردن ، برای خوانده نشدن !

چه سخت است ، متوسل شدن به کلمات ! ، کلماتی خسته و کسل کننده ، جملاتی صامت و خشک ،

تیکه کردن به سادگی و پرهیز از هر گونه تکلف نوشتاری

اری ، مهمترین عنصر محتواست ، چه از تاریخ باشد و چه از فلسفه ، چه موزیک باشد ، محتوا حرف اول را می زند

ولی نه ! ، چشمها ، جملات زیبا دوست دارند ، ساختاری زیبا و شکیل ، که گوش نواز به نظر بیاید

بگذار خسته ات نکنم ، همین الان هم شاید زیادی وقتت تلف شده باشد ، میتوانی همین جا خفه اش کنی و به چیزهای مهمتری بپردازی .

میدانم قرارمان این نبود ، من زیرش زدم ! ، قرار نبود که باز دست به کار شوم ، دست به دامن کلمات .

این روزها ، همیشه شب است ، اری ، زمان میگذرد ، فردا می آید ، اما باز شب است ، خورشید در وسط آسمان بی تابی می کند

اما شب است ، شاید چند ساعتی از این شب بیشتر نگذشته باشد ، شب بلندی باید باشد ، بلند ...

قدم هایم را تندتر بر میدارم ، به پشت سر نگاه نمی کنم ، این راه مستقیم یگانه راهی است که باید بپیمایم ، مهم نیست چقدر طولانی است ، مهم این است باید بروم ، بدون اینکه برگردم یا اطرافم را ببینم ، باید سرم به لاک خودم باشد

می بینی ، دارم دیوانه می شوم ، دارم با خودم حرف می زنم ، نه شاید با این دیواری که پیش روی چشمانم کمر راست کرده

نه باز دارم اشتباه میکنم ، اهان یادم امد ، داشتم میرفتم ، اری فقط باید بروم یک گام جلوتر ، گام بعدی ، ...

خوب است که از دور فقط تماشایشان می کنم ! ، فقط لبخندی بر لب دارم ، از اینجا همانند نقطه ای هستند ، یک نقطه ی سیاه

یک لکه ی قرمز رنگ شاید ! ، برنامه عوض نشده است ، هنوز با توئم ، هنوز با توئم ...

نه شاید اشتباهی در کار باشد ، چند ساعتی از شب گذشته ، ستاره ها عاشق تر شده اند ! هــه حیف زبانشان ، زبان نور است

اری نوری که ازش گریزان شده ایم ! ، نه گمان نکنم ، مگر در این سیاهچال هم نوری تابیده است ، چن ماه است که در این جائیم ، در این شهر سیاه ، در این تاریکخانه ی بدون عکس ! ، باز خوب است که هستیم ، خوب است که فرار نکرده ایم

بگذار کمی فکر کنم ، این زندان که حرفش شد ، این سیاهچال ، نه گمان نکنم اینطور باشد ، شاید شبیه یک خانه ی متروکه باشد

اری ، به نظر زندگی در آن جاری بود ه است ، دیوارهایش هنوز حرف می زنند ، صداهایی مبهم ، شاید کس دیگری جز ما نیز اینجا باشد ، نه این باز اشتباه کردم ، مگر می شود ! نه امکان ندارد ، اینجا ماها و سالها همه اش شب است ، اینجا را کسی نمی فهمد

شاید ساخته ی ذهنمان باشد ، اری گفتم ذهنمان ! ، خوب است که تنها نیستم ... ، باز از راهمان خارج شدیم ، نه اینجا فقط یک راه دارد ، یک جاده ، یک آسمان و یک زمان ، اینجا همیشه شب است ، هنوز هم در حال رفتنیم ، شاید بهتر باشد کمی آتش روشن کنیم ، ولی باید به راهمان ادامه دهیم ، دست بکش ، دست بکش ! ، از این واژه های بی سر و ته بالا نرو !

چه چیز باید شنیده شود ؟ چه چیز باید خوانده شود ؟ اینها را باز بخودم گفتم ، همانطور که یک گام جلوتر می روم ، همانطور که لبخند می زنم ، همانطور که به آن نقطه ی سیاه قرمز رنگ می نگرم ! ، آلان باید بروم ، شاید شب دیگری باز لب گشودم ، امشب کمی خسته ام ، اری شب دیگری زیر نور مهتاب یا پرتوی خورشید ، باز در گوشت صدای سکوت را زمزمه خواهم کرد

سکوتی که سکوت نیست ، زمزمه ای که زمزمه نیست ، داستانی که داستان نیست ...



[ پنجشنبه 16 بهمن 1393 ] [ 04:06 ب.ظ ] [ Burrzzum Metallove ] نظرات