تبلیغات
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی - سحرگاه مرگ Death at Dawn
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی

در آخرین سحرگاه
مرگ من...
بر روی دشت های بی کرانی 
نقش می بندد!
دیگر آسمان آبی نیست
پرندگان زندگی...
مهاجرت ابدی را آغاز کرده اند...
و...
سحرگاهی...
سرد و تاریک...
انعکاس خاطرات گمشده ی من!
در ذهن پوچم...
می پیچد...
چشمانم را می بندم...
به این جهان تهی از هستی...
خالی از بودن...
می اندیشم
لبخندی بر لبان سردم می نشیند!
لبخندی به وسعت یک سحرگاه...
سحرگاه مرگ...
و وداع...
پایان کار است...
قلمرویی رو به من گشاده می شود...
قلمرویی در نبرد تنهایی های زندگی من...
قلمرویی از جنس مرگ
به چشمان تهی از بودنش نگاهی می اندازم...
تاریک است و دهشتناک!
می خندد
و من از خود بیخود می شوم!
سرگردان...
روح من در
لابه لای در ختان در هم پیچیده ...
گم می شود...
و قرار ما...
در آن یکشنبه ی سرد
و سحرگاه مرگ است...!



[ دوشنبه 31 تیر 1392 ] [ 12:40 ب.ظ ] [ Maryam ] نظرات