تبلیغات
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی - بی ...
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی

فصل ها را به کناره ی خیابانی می فروشند
جار میزنند
سکوت را هوار می کنند
تن درد را به بدن هر کس و ناکسی پیرهن میکنند
هــــه ...!
تو چه رسوایی ذهن تیره ی شب
تو چه سختی ، ای شب سرد
تو چه فراموش کاری ...
می بینمت ، میخوانمت ، می الایمت در همین ساعت  بی حوصله ای که دارد خفه ام میکند
وزن ها را  نمی شناسم
وزنها قصه می گویند ، قصه ی من وزنی ندارد
اهنگش ، خاموش است .
صدایش ، صدای درد است .


نوشته شده در ساعت 1.15 ، در یک شب سرد ، در محوطه خوابگاه
زیر برگهای زرد ، بر نیمکتی خالی ، با اوای یورال .





[ جمعه 14 آذر 1393 ] [ 02:44 ق.ظ ] [ Burrzzum Metallove ] نظرات