تبلیغات
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی - LonelyWanderer تنهای سرگردان
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی

سایه ی تاریکی می بینم...
و...
مرا می خواند...
ازین دنیا...
بر می خیزم...
لبخندی پهنای صورتش را می پوشاند...
لبخندی کریه...
مقدس است...
ناله هایم...
مرا می خواند...
می دوم...
در گذر ابر های سیاه پنهان می شود...
پیدایش می کنم!
و به دنبالش...
کلیدی به دستم می دهد...
آتشگاه خاموش زندگانی
به پیش می روم...
مرا می خواند...
انعکاس صدای مرگبارش همچون نغمه ی تولد...

در گوشم ، زمزمه می کند...
نـــــــــــــــــــــــــــــــــه!
فریاد می کشم
مرا می خواند...
به سوی مرگ...
زیستن ِ مرگ!
در خت های لخت و برهنه
با شیونی هزار سودا
تنها و تهی...
سرگردانم و...
مرا می خوانند
آوایی به وسعت ضربه های یک ناقوس مرگبار
صدایی به وسعت مرگ...
مرگ ِ مرگبار من!
مرا می خواند...
ریشه های تاریکی به بدنم هجوم می آورند!
همچون یک گور تازه!
نه...
بالا می آیند!
من اسیرم...
نمی خواهم...
ولم کنید!
مرا می برند...
 می ترسم...

نفسهای سرد و یخ زده ام را می شمارم...
و...
آن گاه
مرا می میرانند!
مرا با تولــــــــــــــــــــــد می میرانند!!!
به اطرافم خیره می شوم
اینجا کجاست...
این مکان حزن انگیز پوشالی کجاست؟
مرا دست به دست می کنند!
همه جا سپید...
مشت هایم را گره می کنم...
چقدر کوچک می شوم...
نه...
من سرگردانم...
نه...
من نمی خواهم...
این مرگی تدریجی است...
گریه سر می دهم...
وحشت در وجودم ریشه می دواند...
من کیستم؟
یک نوزاد متولد شده...
نه!

نمی خواهم ... نمی خواهم...
می گریم...
انسان هایی پوشالی به گریستن من می خندند!
شادی در چهره های سردشان می نشید...
آسمان نیز می گرید...
این...
حکایت یک تنهای سرگردان است...
یک متولد نشده!
نه...
موجودی دیگر لالایی زمزمه می کند...
زبانش چیست؟
لالایی مرگ...
لالایی به وسعت پیچک دشت های زندگی پیشینم!
پلک هایم بوسه ای بر چشمانم می زنند
فراموشی...

می خواهم در خاطراتم گم شوم...
لیکن...
من نیز محکوم شدم...
محکوم به زندگی...
محکوم به تنهایی
یک تنهای سرگردان!


[ دوشنبه 24 تیر 1392 ] [ 07:52 ق.ظ ] [ Maryam ] نظرات