تبلیغات
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی - forest of dream
مـــاوراء شعـــر و موسیــقی

از جنگل ارزو ها آنور تر
کویر، تشنه بود
کویر در اعماق تنهاییش
شریان درد را بر رگان خشکیده اش احساس میکرد...
ار جنگل آرزو ها
کمی آنطرف تر
ابر ها
غم نهفته شان را با باد همسفر میکردند....
که بی بار  ِ سفر باشند...
از جنگل آرزو ها کمی آن سو تر...
خانه ها در یاس و ترس مدفون شده بودند...
کودکان زاده ی ترس بودند...
از یک غسل ِ متعفن...
پاک شدند...
از جنگل آرزو انور تر...
زندگی جریان نداشت
نه نغمه ای بود
که ماه ِ غمگین بخواند...
و نه خورشید رنگ به رخساره داشت...
خورشید پریشان خاطر بود
و از مرگ هراس داشت...
نه دردی بود
نه اندوهی
سایه ی تباهی بود...
در گیر و دار این وهم ِ صبور!
سکوتی شباهنگام را شکست...
کسی قدم میزد...
کسی نور را رقم میزد...
طعم رویای شیرین باغ انگور
و صدای خنده ی کودکان
و بوی نای خاطرات
از نگاه تاریکی ، سرازیر شد...
....
دنگ
دنگ
دنگ
...
از طراوت جنگل ارزو ها...
معجزه ای سکوت را شکست...
چون ناقوسی به صدا در امد...
تلنگری که از بازتابش،

زندگی از خواب پرید...
رویا از خواب پرید...
ارزو بیدار شد...

پیچک های خوشبختی
روییدند
یار سفر کرده ی کویر
به دیار خویش بازگشت...
آب جاری گشت و
شبنم خندید...
کویر خندید...

جنگل ارزو ها پیش تر رفت...
دنیا را فراتر رفت...
شب ترک خورد...
کابوس  در لابه لای اشک و اغوش  مادران پنهان شد...
سحر خندید...
شهر تاریک خندید...

خورشید به آب روشن چشم دوخت...
این وجود یکپارچه تیره او بود؟
در مانده شد
بالا رفت
بالا و بالاتر
سرزمینش را پس گرفت
سرزمین آفتاب خندید...
ماه خندید...
در بطن زندگی...
آرزو ریشه دواند...
تولد یک نگاه...
و یک لبخند دیگر...





[ پنجشنبه 26 تیر 1393 ] [ 01:09 ب.ظ ] [ maryam ] نظرات